تبلیغات
syah sefid - مطالب بهمن 1391

داستان کلاغ و عقاب

جمعه 20 بهمن 1391 03:01 ب.ظنویسنده : محمد AB

 

گشت غمناک دل و جان عقاب/چو از او دور شد ایام شباب

دید کش دور به انجام رسید /افتابش به لب بام رسید

باید از هستی دل بر گیرد/ره سوی کشور دیگر گیرد

خواست تا چاره ناچار کند/دارویی جوید و در کار کند

صبح گاهی ز پی چاره کار/گشت بر باد سبک سیر سوار

 

گله کاهنگ چرا داشت به دشت/ناگه از وحشت پر ولوله گشت

وان شبان .بیم زده .دل نگران/شد پی بره نوزاد دوا ن

کبک در دامن خاری اویخت/مار پیچید و به سوراخ گریخت

آهو استاد و نگه کرد و رمید/دشت را خط غباری بکشید

لیک صیاد سر دیگر داشت/صید را فارغ و ازاد گذاشت

چاره مرگ نه کاریست حقیر/زنده را دل نشود از جان سیر

صید هر روزه به چنگ امد زود/مگر انروز که صیاد نبود

آشیان داشت در ان دامن دشت/زاغکی زشت بد اندام و پلشت

سنگها از کف طفلان خورده/جان ز صد گونه بلا در برده

سالها زیسته افزون ز شمار/شکم اکنده ز گند و مردار

 

بر سر شاخ ورا دید عقاب/زاسمان سوی زمین شد به شتاب

گفت :کای دیده ز ما بس بیداد/با تو امروز مرا کار افتاد

مشکلی دارم اگر بگشایی/بکنم هر چه تو می فرمایی

گفت: ما بنده در گاه تو ایم/تا که هستیم هوا خواه تو ایم

بنده آماده . بگو فرمان چیست/جان به راه تو سپارم جان چیست

دل چو در خدمت تو شاد کنم/ننگم اید که ز جان یاد کنم

 

این همه گفت ولی با دل خویش/گفتگویی دگر آورد به پیش

کاین ستمکار قوی پنجه کنون/از نیاز است چنین زار و زبون

لیک ناگه چو غضبناک شود/زو حساب من و جان پاک شود

دوستی را چو نباشد بنیاد/حزم را بایدم از دست نداد

دردل خویش چو این رای گزید /پر زد و دورترك جای گزید

زار و افسرده چنین گفت عقاب/که مرا عمر حبابیست بر آب

راست است این که مرا تیز پرست/لیک پرواز زمان تیز ترست

من گذشتم به شتاب از در و دشت/به شتاب ایام از من بگذشت

گر چه از عمر دل سیری نیست/مرگ می آید و تدبیری نیست

من و این شهپر و این شوکت و جاه/عمرم از چیست بدین حد کوتاه

تو بدین قامت و بال ناساز/به چه فن یافته ای عمر دراز

پدرم از پدر خویش شنید/که یکی زاغ سیه روی پلید

با دو صد حیله به هنگام شکار/صدره از چنگش کردست فرار

پدرم نیز به تو دست نیافت/تا به منزلگه جاوید شتافت

لیک هنگام دم باز پسین/چون تو بر شاخ شدی جای گزین

از سر حسرت با من فرمود/کاین همان زاغ پلیدست که بود

عمر من نیز به یغما رفته است/یک گل از صد گل تو نشکفته است

چیست سرمایه این عمر دراز/رازی اینجاست تو بگشا این راز

 

زاغ گفت :ار تو در این تدبیری/عهد کن تا سخنم بپذیری

عمرتان گر که پذیرد کم و کاست/دگری را چه گنه کاین ز شماست

ز آسمان هیچ نیایید فرود/آخر از اینهمه پرواز چه سود

پدر من که پس از سیصد و اند/کان اندرز بد و دانش پند

بارها گفت که بر چرخ اثیر/بادها راست فراوان تاثیر

بادها کز زبر خاک وزند/تن و جان را نرسانند گزند

هرچه از خاک شوی بالاتر/باد را بیش گزند گزند است و ضرر

تا بدانجا که بر اوج افلاک/آیت مرگ شود پیک هلاک

ما ازآن سال بسی یافته ایم/کز بلندی رخ بر تافته ایم

زاغ را میل کند دل به نشیب/عمر بسیارش ازآن گشته نصیب

دیگر ان خاصیت مردار است/عمر مردار خواران بسیار است

گند و مردار بهین درمان است/چاره رنج تو زان آسان است

خیز و زین ره چرخ مپوی/طعمه خویش بر افلاک مپوی

ناودان جایگهی سخت نکوست/به ازآن کنج حیاط و لب جوست

من که بس نکته نیکو دانم/راه هر برزن و هر کو دانم

خانه ای در پس باغی دارم/ون در آن گوشه سراغی دارم

خوان گسترده الوانی هست/خوردنیهای فراوانی هست

 

آنچه زان زاغ چنین داد سراغ/گند زاری بود اندر پس باغ

بوی بد رفته از آن تا ره دور/معدن پشه مقام زنبور

نفرتش گشته بلای دل و جان/سوزش و کوری دو دیده از آن

آن دو همراه رسیدند از راه/زاغ بر سر سفره خود کرد نگاه

گفت : خوانی که چنین الوانست/لایق حضرت این مهمانست

می کنم شکر که درویش نیم/خجل از ما حضر خویش نیم

گفت و بنشست و بخورد از آن گند/تا بیاموزد ازو مهمان پند

 

عمر در اوج فلک برده به سر/دم زده در نفس باد سحر

ابر را دیده به زیر پر خویش/حیوان را همه فرمانبر خویش

بارها آمده شادان ز سفر/به رهش بسته فلک طاق ظفر

سینه کبک و تذرو و تیهو/تازه و گرم شده طعمه او

اینک افتاده بر این لاشه و گند/باید از زاغ بیاموزد پند

 

بوی گندش دل و جان تافته بود/حال بیماری دق یافته بود

دلش از نفرت و بیزاری ریش/گیج شد . بست دمی دیده خویش

یادش آمد که بر آن اوج سپهر/هست پیروزی و زیبایی و مهر

فر و آزادی و فتح و ظفرست/نفس خرم باد سحرست

دیده بگشود و بهر سو نگریست/دید گردش اثری زینها نیست

آنچه بود از همه سو خواری بود/وحشت و نفرت و بیزاری بود

بال بر هم زد و بر جست از جا/گفت کای یار ببخشای مرا

سالها باش و بدین عیش بناز/تو و مردار تو و عمر دراز

من نیم در خور این مهمانی/گند و مردار تو را ارزانی

گر بر اوج فلکم باید مرد/عمر در گند به سر نتوان برد

 

شهپر شاه هوا اوج گرفت/زاغ را دیده بر او مانده شگفت

سوی بالا شد و بالاتر شد/راست با مهر فلک همسر شد

لحظه ای چند بر این لوح کبود/نقطه ای بود و سپس هیچ نبود

 

شعر از دکتر پرویز خانلری


آخرین ویرایش: - -

 

هی...

چهارشنبه 18 بهمن 1391 11:19 ب.ظنویسنده : محمد AB

 
گرچه ناآگاه خنجر می زنند
دوستان هم گاه خنجر می زنند
گاه بهر مال اشباه الرجال
گاه بهر جاه خنجر می زنند
روز روشن، خیل شاعر پیشگان
با هلال ماه خنجر می زنند
بانوان دل نازك و كم طاقتند
با كمی اكراه خنجر می زنند
پیروان حكمت «خیرالامور...»
در میان راه خنجر می زنند
«مؤمنان آئینه یكدیگرند»
لیك اما، آه خنجر می زنند
عارفان هم گاه گاه از پشت سر
فی سبیل الله خنجر می زنند
عده ای هق هق كنان و عده ای
قاه اندر قاه خنجر می زنند
ای برادر بد به دل وارد مكن
در زمان شاه خنجر می زنند

آخرین ویرایش: - -

 

گوشه ای از آسمان

چهارشنبه 18 بهمن 1391 11:18 ب.ظنویسنده : محمد AB

 
روزى چند شكارچى وارد جنگلى تاریك شده و كلبه‏اى یافتند كه در آن درویشى در حال عبادت در مقابل یك صلیب چوبى بود. صورت او از شادى مى‏درخشید. "عصر بخیر برادر، امیدوارم كه خداوند روز خوبى را به ما عطا فرماید. شما بسیار شاد به نظر مى‏آیید"."من همیشه شاد هستم".

"شما با ریاضت و توبه در این كلبه‏ى متروك شاد هستید؟ ما با این‏كه همه چیز داریم خوشحال نیستیم. تو شادى را در كجا یافتى؟". "من در این‏جا و در همین غار شادى را یافتم. اگر از آن سوراخ نگاه كنید لحظه‏اى از شادى مرا لمس خواهید كرد". و او به آن‏ها پنجره‏اى كوچك را نشان داد.

"تو مى‏خواهى ما را گول بزنى، زیرا تنها چیزى كه ما مى‏بینیم شاخه‏هایى از یك درخت است". "نگاه دیگرى به آن بینداز". "تمام آن چیزى كه ما مى‏بینیم چند شاخه و گوشه‏ى كوچكى از آسمان است". زاهد گفت: "همان دلیل شادى من است. تنها گوشه‏ى كوچكى از بهشت".

سرور، طبیعت حقیقى انسان است. لازم نیست آن را به دست آوریم. فقط باید دوباره آن را آشكار سازیم، زیرا هم‏اكنون آن را در اختیار داریم. ما خودِ سروریم. اگر در جاى دیگرى به جستجوى آن بپردازیم بدون شك آن را از دست خواهیم داد. جستجو را متوقف ساخته و نگاهتان را به درون خویش معطوف سازید. در آن‏جا بزرگ‏ترین شگفتى‏هاى زندگى در انتظار شماست، زیرا آنچه را كه در طى زندگى‏هاى متعدد به روى زمین در جستجویش بودید، هم‏اكنون نیز به دنبالش هستید. لزومى ندارد كه آن را گدایى كنید شما پادشاه زاده شده‏اید. پادشاهى خداوند در درون شماست ولى چشمان شما آن را در بیرون جستجو مى‏كند، از این‏رو همیشه آن را از دست مى‏دهید. شادى در پشت چشمان شماست نه در مقابل آن. پادشاهى خداوند داراى جلوه ظاهرى نیست، بلكه در فطرت شماست. لازم نیست كسى جستجو كند؛ زیرا آن طبیعت حقیقى جستجوكننده است. پس از این حتى در دل تاریك‏ترین جنگل‏ها و تنهاى تنها در یك غار، انسان مى‏تواند شاد باشد. در غیر این صورت حتى قصرها نیز فقط مى‏توانند بدبختى بیافرینند.

مشكلات و گرفتارى‏هاى گوناگونى در جهان وجود دارد. افراد مستمند از یك نوع بدبختى رنج مى‏برند و ثروتمندان از نوعى دیگر. ولى به هر حال هیچ فرقى نمى‏كند. هر كس به نوعى از بدبختى رنج مى‏برد، و گاهى از اوقات اتفاق مى‏افتد كه یك ثروتمند رنج بیش‏ترى مى‏برد، زیرا او بیش‏تر مى‏تواند بپردازد و داراى امكانات بیش‏ترى است و از قدرت انتخاب بیش‏ترى برخوردار است. یك فرد فقیر نمى‏تواند مانند یك ثروتمند بدبختى زیادى را بخرد.

از این‏رو ثروتمندترین اشخاص، بیش از همه در جهان احساس بدبختى مى‏كنند. به عبارتى دیگر ثروتمندترین انسان‏ها تبدیل به فقیرترین آن‏ها مى‏شوند. در حقیقت زمانى كه ثروتمند مى‏شوید، براى اولین بار در زندگى فقر را احساس مى‏كنید. اگر فقیر باشید مى‏توانید این امید را داشته باشید كه روزى ثروتمند مى‏شوید و جشن و شادى را تجربه مى‏كنید، ولى وقتى از تمام امكانات دنیایى بهره‏مند مى‏شوید، ناگهان احساس مى‏كنید امیدتان از دست رفته و ناامیدى عظیمى جاى آن را پر كرده است. احساس یأس و ناامیدى وجودتان را فرامى‏گیرد و دیگر امیدى به آینده ندارید، زیرا آخرین امیدتان نیز بر باد رفته است. شما همیشه با این فكر كه: "روزى ثروتمند مى‏شوم و همه چیز بهتر مى‏شود" زندگى كرده‏اید. ولى بعداً متوجه مى‏شوید با وجودى كه ثروتمند شده‏اید هیچ چیز تغییر نكرده است و احساس غم و رنج درونى مثل همیشه همراه شماست.

در حقیقت به دلیل برخوردارى از ثروت بیرونى و در اثر تماس با آن مى‏توانید با وضوح بیش‏تر و بسیار دقیق‏تر و هوشیارانه‏تر فقر درونى خویش را مشاهده كنید. ثروت بیرونى فقط زمینه‏اى براى درك و احساس فقر درونى فراهم مى‏آورد. ثروت بیرونى شما را از تهى بودن درونى‏تان آگاه مى‏سازد.

افزودن نظر


آخرین ویرایش: - -

 

آرزو

چهارشنبه 18 بهمن 1391 11:07 ب.ظنویسنده : محمد AB

 
سه دوست در یك اتومبیل به مسافرت رفته بودند و متاسفانه یك تصادف مرگبار باعث شد كه هر سه در جا كشته شوند یك لحظه بعد روح هر سه دم دروازه بهشت بود و فرشته نگهبان بهشت داشت آماده می شد كه آنها را به بهشت راه دهد...
یك سوال!!!

_ الان كه هر سه تا دارین وارد بهشت می شین اونجا روی زمین بدن هاتون روی برانكارد در حال تشییع شدن بسوی قبرستان است و خانواده ها و دوستان در حال عزاداری در غم از دست دادن شما هستند دوست دارین وقتی دارن از كنار جنازه راه می رن در مورد شما چی بگن؟

اولی گفت : دوست دارم پشت سرم بگن كه من جز بهترین پزشكان زمان خود بودم و مرد بسیار خوب و عزیزی برای خانواده ام

دومی گفت : دوست دارم پشت سرم بگن كه من جز بهترین معلم های زمان خود بودم و توانسته ام اثر بسیار بزرگی روی آدمهای نسل بعد از خودم بگذارم

سومی گفت : دوست دارم بگن : نگاه كن داره تكون می خوره مثل اینكه زنده است



آخرین ویرایش: - -

 

عشق ماندنی

چهارشنبه 18 بهمن 1391 11:05 ب.ظنویسنده : محمد AB

 

   >Blank> این عشق ماندنی

این شعر بودنی

این لحظه های با تو نشستن

سرودنی ست

 

این لحظه های ناب

در لحظه های بی خودی و مستی

شعر بلند حافظ

از تو شنودنی ست

 

این سر

- نه مست باده،

این سر كه مست

مست دو چشم سیاه توست

اینك به خاك پای تو می سایم

كاین سر به خاك پای تو با شوق سودنی ست

 

تنها تو را ستودمت كه بدانند مردمان

محبوب من به سان خدایان ستودنی ست

 

من پاكباز عاشقم

از عاشقان تو

با مرگم  آزمای

با مرگ اگر كه شیوه تو آزمودنی ست

 

این تیره روزگار

در پرده غبار دلم را فرو گرفت

تنها به خنده

یا به شكر خنده های تو

گرد و غبار از دل تنگم زدودنی ست

 

در روزگار هر كه ندزدید مفت باخت

من نیز می ربایم

اما چه ؟

- بوسه،

بوسه از آن لب ربودنی ست

 

تنها تویی كه بود و نمودت یگانه بود

غیر از تو، هر كه بود

هر آنچه نمود

نیست

 

بگشای در به روی من و عهد وعشق بند

كاین عهد بستنی

- این در گشودنی ست

 

این شعر خواندنی

این عشق ماندنی

این شور بودنی ست

 

این لحظه های پر شور

این لحظه های ناب

این لحظه های با تو نشستن

- سرودنی ست



 - حمید مصدق


آخرین ویرایش: - -

 

تعداد کل صفحات ( 2 ) 1 2