تبلیغات
syah sefid - مطالب محمد AB

هی...

چهارشنبه 18 بهمن 1391 11:19 ب.ظنویسنده : محمد AB

 
گرچه ناآگاه خنجر می زنند
دوستان هم گاه خنجر می زنند
گاه بهر مال اشباه الرجال
گاه بهر جاه خنجر می زنند
روز روشن، خیل شاعر پیشگان
با هلال ماه خنجر می زنند
بانوان دل نازك و كم طاقتند
با كمی اكراه خنجر می زنند
پیروان حكمت «خیرالامور...»
در میان راه خنجر می زنند
«مؤمنان آئینه یكدیگرند»
لیك اما، آه خنجر می زنند
عارفان هم گاه گاه از پشت سر
فی سبیل الله خنجر می زنند
عده ای هق هق كنان و عده ای
قاه اندر قاه خنجر می زنند
ای برادر بد به دل وارد مكن
در زمان شاه خنجر می زنند

آخرین ویرایش: - -

 

گوشه ای از آسمان

چهارشنبه 18 بهمن 1391 11:18 ب.ظنویسنده : محمد AB

 
روزى چند شكارچى وارد جنگلى تاریك شده و كلبه‏اى یافتند كه در آن درویشى در حال عبادت در مقابل یك صلیب چوبى بود. صورت او از شادى مى‏درخشید. "عصر بخیر برادر، امیدوارم كه خداوند روز خوبى را به ما عطا فرماید. شما بسیار شاد به نظر مى‏آیید"."من همیشه شاد هستم".

"شما با ریاضت و توبه در این كلبه‏ى متروك شاد هستید؟ ما با این‏كه همه چیز داریم خوشحال نیستیم. تو شادى را در كجا یافتى؟". "من در این‏جا و در همین غار شادى را یافتم. اگر از آن سوراخ نگاه كنید لحظه‏اى از شادى مرا لمس خواهید كرد". و او به آن‏ها پنجره‏اى كوچك را نشان داد.

"تو مى‏خواهى ما را گول بزنى، زیرا تنها چیزى كه ما مى‏بینیم شاخه‏هایى از یك درخت است". "نگاه دیگرى به آن بینداز". "تمام آن چیزى كه ما مى‏بینیم چند شاخه و گوشه‏ى كوچكى از آسمان است". زاهد گفت: "همان دلیل شادى من است. تنها گوشه‏ى كوچكى از بهشت".

سرور، طبیعت حقیقى انسان است. لازم نیست آن را به دست آوریم. فقط باید دوباره آن را آشكار سازیم، زیرا هم‏اكنون آن را در اختیار داریم. ما خودِ سروریم. اگر در جاى دیگرى به جستجوى آن بپردازیم بدون شك آن را از دست خواهیم داد. جستجو را متوقف ساخته و نگاهتان را به درون خویش معطوف سازید. در آن‏جا بزرگ‏ترین شگفتى‏هاى زندگى در انتظار شماست، زیرا آنچه را كه در طى زندگى‏هاى متعدد به روى زمین در جستجویش بودید، هم‏اكنون نیز به دنبالش هستید. لزومى ندارد كه آن را گدایى كنید شما پادشاه زاده شده‏اید. پادشاهى خداوند در درون شماست ولى چشمان شما آن را در بیرون جستجو مى‏كند، از این‏رو همیشه آن را از دست مى‏دهید. شادى در پشت چشمان شماست نه در مقابل آن. پادشاهى خداوند داراى جلوه ظاهرى نیست، بلكه در فطرت شماست. لازم نیست كسى جستجو كند؛ زیرا آن طبیعت حقیقى جستجوكننده است. پس از این حتى در دل تاریك‏ترین جنگل‏ها و تنهاى تنها در یك غار، انسان مى‏تواند شاد باشد. در غیر این صورت حتى قصرها نیز فقط مى‏توانند بدبختى بیافرینند.

مشكلات و گرفتارى‏هاى گوناگونى در جهان وجود دارد. افراد مستمند از یك نوع بدبختى رنج مى‏برند و ثروتمندان از نوعى دیگر. ولى به هر حال هیچ فرقى نمى‏كند. هر كس به نوعى از بدبختى رنج مى‏برد، و گاهى از اوقات اتفاق مى‏افتد كه یك ثروتمند رنج بیش‏ترى مى‏برد، زیرا او بیش‏تر مى‏تواند بپردازد و داراى امكانات بیش‏ترى است و از قدرت انتخاب بیش‏ترى برخوردار است. یك فرد فقیر نمى‏تواند مانند یك ثروتمند بدبختى زیادى را بخرد.

از این‏رو ثروتمندترین اشخاص، بیش از همه در جهان احساس بدبختى مى‏كنند. به عبارتى دیگر ثروتمندترین انسان‏ها تبدیل به فقیرترین آن‏ها مى‏شوند. در حقیقت زمانى كه ثروتمند مى‏شوید، براى اولین بار در زندگى فقر را احساس مى‏كنید. اگر فقیر باشید مى‏توانید این امید را داشته باشید كه روزى ثروتمند مى‏شوید و جشن و شادى را تجربه مى‏كنید، ولى وقتى از تمام امكانات دنیایى بهره‏مند مى‏شوید، ناگهان احساس مى‏كنید امیدتان از دست رفته و ناامیدى عظیمى جاى آن را پر كرده است. احساس یأس و ناامیدى وجودتان را فرامى‏گیرد و دیگر امیدى به آینده ندارید، زیرا آخرین امیدتان نیز بر باد رفته است. شما همیشه با این فكر كه: "روزى ثروتمند مى‏شوم و همه چیز بهتر مى‏شود" زندگى كرده‏اید. ولى بعداً متوجه مى‏شوید با وجودى كه ثروتمند شده‏اید هیچ چیز تغییر نكرده است و احساس غم و رنج درونى مثل همیشه همراه شماست.

در حقیقت به دلیل برخوردارى از ثروت بیرونى و در اثر تماس با آن مى‏توانید با وضوح بیش‏تر و بسیار دقیق‏تر و هوشیارانه‏تر فقر درونى خویش را مشاهده كنید. ثروت بیرونى فقط زمینه‏اى براى درك و احساس فقر درونى فراهم مى‏آورد. ثروت بیرونى شما را از تهى بودن درونى‏تان آگاه مى‏سازد.

افزودن نظر


آخرین ویرایش: - -

 

آرزو

چهارشنبه 18 بهمن 1391 11:07 ب.ظنویسنده : محمد AB

 
سه دوست در یك اتومبیل به مسافرت رفته بودند و متاسفانه یك تصادف مرگبار باعث شد كه هر سه در جا كشته شوند یك لحظه بعد روح هر سه دم دروازه بهشت بود و فرشته نگهبان بهشت داشت آماده می شد كه آنها را به بهشت راه دهد...
یك سوال!!!

_ الان كه هر سه تا دارین وارد بهشت می شین اونجا روی زمین بدن هاتون روی برانكارد در حال تشییع شدن بسوی قبرستان است و خانواده ها و دوستان در حال عزاداری در غم از دست دادن شما هستند دوست دارین وقتی دارن از كنار جنازه راه می رن در مورد شما چی بگن؟

اولی گفت : دوست دارم پشت سرم بگن كه من جز بهترین پزشكان زمان خود بودم و مرد بسیار خوب و عزیزی برای خانواده ام

دومی گفت : دوست دارم پشت سرم بگن كه من جز بهترین معلم های زمان خود بودم و توانسته ام اثر بسیار بزرگی روی آدمهای نسل بعد از خودم بگذارم

سومی گفت : دوست دارم بگن : نگاه كن داره تكون می خوره مثل اینكه زنده است



آخرین ویرایش: - -

 

عشق ماندنی

چهارشنبه 18 بهمن 1391 11:05 ب.ظنویسنده : محمد AB

 

   >Blank> این عشق ماندنی

این شعر بودنی

این لحظه های با تو نشستن

سرودنی ست

 

این لحظه های ناب

در لحظه های بی خودی و مستی

شعر بلند حافظ

از تو شنودنی ست

 

این سر

- نه مست باده،

این سر كه مست

مست دو چشم سیاه توست

اینك به خاك پای تو می سایم

كاین سر به خاك پای تو با شوق سودنی ست

 

تنها تو را ستودمت كه بدانند مردمان

محبوب من به سان خدایان ستودنی ست

 

من پاكباز عاشقم

از عاشقان تو

با مرگم  آزمای

با مرگ اگر كه شیوه تو آزمودنی ست

 

این تیره روزگار

در پرده غبار دلم را فرو گرفت

تنها به خنده

یا به شكر خنده های تو

گرد و غبار از دل تنگم زدودنی ست

 

در روزگار هر كه ندزدید مفت باخت

من نیز می ربایم

اما چه ؟

- بوسه،

بوسه از آن لب ربودنی ست

 

تنها تویی كه بود و نمودت یگانه بود

غیر از تو، هر كه بود

هر آنچه نمود

نیست

 

بگشای در به روی من و عهد وعشق بند

كاین عهد بستنی

- این در گشودنی ست

 

این شعر خواندنی

این عشق ماندنی

این شور بودنی ست

 

این لحظه های پر شور

این لحظه های ناب

این لحظه های با تو نشستن

- سرودنی ست



 - حمید مصدق


آخرین ویرایش: - -

 

شعر بیمار از فروغ

چهارشنبه 18 بهمن 1391 10:39 ب.ظنویسنده : محمد AB

 
بیمار

طفلی غنوده در بر من بیمار
با گونه های سرخ تب آلوده
با گیسوان در هم آشفته
تا نیمه شب ز درد نیاسوده
هر دم میان پنجه من لرزد
انگشتهای لاغر و تبدارش
من ناله میكنم كه خداوندا
جانم بگیر و كم بده آزارش
گاهی میان وحشت تنهایی
پرسم ز خود كه چیست سرانجامش
اشكم به روی گونه فرو غلطد
چون بشنوم ز ناله خود نامش
ای اختران كه غرق تماشایید
این كودك منست كه بیمارست
شب تا سحر نخفتم و می بینید
این دیده منست كه بیدارست
یادم آید كه بوسه طلب میكرد
با خنده های دلكش مستانه
یا می نشست با نگهی بی تاب
در انتظار خوردن صبحانه
گاهی بگوش من رسد آوایش
ماما دلم ز فرط تعب سوزد
بینم درون بستر مغشوشی
طفلی میان آتش تب سوزد
شب خامش است و در بر من نالد
او خسته جان ز شدت بیماری
بر اضطراب و وحشت من خندد
تك ضربه های ساعت دیواری


آخرین ویرایش: - -

 

تعداد کل صفحات ( 4 ) 1 2 3 4