syah sefid http://syahsefid.mihanblog.com 2017-11-23T12:02:14+01:00 text/html 2014-07-12T11:52:12+01:00 syahsefid.mihanblog.com محمد AB دانلود ابلتون لایو با کرک سالم اخرین ورژنAbleton Live Suite V9.1 http://syahsefid.mihanblog.com/post/121 این هم لینک های دانلو 32 بیت و 64 بیت این برنامه تهیه موزیک که بسایر قدرتمند است و&nbsp; بعد از پروتولز و لاجیک حرف اول رو میزند این لینک های برای دانلود رایگان این داو قدرتمند هستند امید وارم که بتوانید از ان استفاده کنید و به موسیقی کشورمون کمکی کنید<br>&nbsp;دانلود 32 بیتی<br>http://uploadboy.com/rq59xd4m23og.html<br><br>دانلود 64 بیتی<br><br>http://uploadboy.com/h8ucs1ioj4sl.html<br><br><br><br>پیچ&nbsp; و کرک <br><br>http://upir.ir/up/al9p.zip<br><br><br><br>پیج اصلی بچه های کیوبیس<br>http://cubase.ir/thread82493/جدیـد-دانلود-ableton-live-suite-v9-1-کرک-xforce-برای-ویندوز-32-و-64-بیتی-با-لینک-مستقیم.html<br><br><br><br><br>aleton live 9.1&nbsp; free download<br>ableton is a aowefull daw for production music and the best befor&nbsp; logic and pro tools and this link for&nbsp; windows a32bit&nbsp; and 64 bit&nbsp; this crach by taem xrorc <br>i hop for you to use this&nbsp; powerfull daw and&nbsp; help to your country iran music<br>&nbsp;&nbsp; <br> text/html 2013-08-24T19:53:39+01:00 syahsefid.mihanblog.com محمد AB داستان هدیه سال نو از ویلیام سیدنی پورتر یا ا.هنری http://syahsefid.mihanblog.com/post/120 <h3 class="post-title entry-title">این همون داستانی هست که در سال&nbsp; دوم دبیرستان تو کتاب ادبیات بود خیلی قشنگه</h3><p>برگرفته ازسایت : http://www.pandamoz.com&nbsp; <br></p><h3 class="post-title entry-title"><br></h3><h3 class="post-title entry-title"><br></h3><h3 class="post-title entry-title"><br></h3><h3 class="post-title entry-title"><br></h3><h3 class="post-title entry-title"><br></h3><h3 class="post-title entry-title"><a href="http://www.pandamoz.com/2010/02/post302.html">داستان هدیه سال نو اثر ویلیام سیدنی پورتر</a> </h3> <div class="post-footer"> <div class="post-footer-line post-footer-line-1"> </div> </div> <span class="post-author vcard"> </span> <span class="post-labels"> </span> یک دلار و هشتاد و هفت سنت. همه‌اش همین بود ـ و شصت سنت آن هم سکه‌های یک سنتی بود؛ سکه‌هایی که طی مدت درازی یک سنت و دو سنت درنتیجه چانه زدن با بقال و سبزی‌فروش و قصاب گرد هم آمده بود؛ سکه‌هایی که با تحمل حرف‌‌های کنایه‌آمیز فروشنده‌ها و تهمت‌های آنها به خست و دنائت و پول‌پرستی جمع شده بود و او همه این تلخی‌ها را به خود هموار کرده بود به امید آنکه بتواند در پایان سال مبلغ مختصری برای خود پس‌انداز کند. <br> یک بار دیگر به دقت پول‌ها را شمرد؛ اشتباه نکرده بود؛ همان یک دلار و هشتاد و هفت سنت بود؛ پول ناچیزی بود با آن ممکن نیست چیز قشنگی خرید، چیزی که ارزش یک هدیه را داشته باشد ـ و فردا هم روز عید کریسمس بود. «دلا» زن جوانی پریده رنگ، افسرده و دلشکسته، سر بلند کرد. چه کند؟ چاره‌ای جز این نداشت که خود را بر روی نیمکت رنگ و رو رفته بیندازد و گریه کند.<br> واقعاً زندگی جز مجموعه‌ای از زاری‌ها و اشکباری‌ها نیست که به ندرت در میان آن لبخندی دیده می‌شود؛ اگر هم باشد، عمرش از عمر یک شبنم صبحگاه بهاری کوتاه‌تر است. «دلا» به سرنوشت تباه خود اشک می‌ریخت. خانه‌اش عمارت محقری بود که هفته‌ای هشت دلار اجاره آن را می‌پرداخت. هر تازه واردی از یک نگاه به آن می‌فهمید که اینجا کاشانه خانواده بینوا و تهیدستی است. هر گوشه‌اش و هر رقم از اسباب و اثاثه‌اش از این تهیدستی و درماندگی حکایت می‌کرد.<br> اتاق پایین درست شبیه دهلیز محقری بود، یا شباهت به صندوق پستی داشت که هیچوقت در آن نامه‌ای فرو نمی‌افتاد، مسکنی بود که هیچوقت انگشتی به زنگ در آن فشار نمی‌آورد. در آن پهلوی زنگ کارتی دیده می‌شد که نوشته بود: «جیمز ـ دیلینگهام ـ یانگ». سال‌ها قبل، مستأجر این خانه را زن و شوهر جوانی تشکیل می‌داد که آفتاب اقبال بیش و کم به رویشان لبخند می‌زد، برای اینکه در آن موقع مرد خانواده مبلغی درحدود سی دلار در هفته حقوق می‌گرفت و این پول تا حدی کفاف زندگی آن دو را می‌کرد. حوادثی پیش آمد که درآمدش به بیست دلار در هفته تقلیل یافت و همین امر سبب شد که شالوده زندگی آنها به هم بخورد. عفریت فقر به سراغشان آمد و آسایش را از آنها گرفت.<br> مثل اینکه از آن تاریخ حتی به روی کارت اسمش هم حجابی تیره و کدر فرو افتاده بود، برای اینکه از دور با زبان ناگویای خود فقر و درماندگی صاحبش را بیان می‌کرد. با وجود این، مرد خانواده هر وقت به محوطه نیم ویران خانه خود پا می‌گذاشت، همسرش با خوشرویی و مسرت از او استقبال می‌کرد او را «جیم» می‌خواند و قلب ماتم‌زده‌اش را با تبسم تابناک و امیدبخش خود روشن می‌ساخت.<br> زن زیبای دلشکسته اشکباری خود را تمام کرد. برخاست و چند قدم متحیرانه در اتاق راه رفت. سیمای بیرنگش را با مختصری پودری آرایش بخشید. بعد کنار پنجره رفت و با گرفتگی خاطر به حیاط مقابل نظر دوخت. آنجا گربه خاکستری رنگی به روی محجر حیاط راه می‌رفت. فکر فردا یک دقیقه ترکش نمی‌کرد. فردا کریسمس بود و او برای مسرت خاطر شوهرش می‌بایستی هدیه‌ای به او بدهد ولو آن هدیه حقیر و ناچیز باشد؛ درحالی که فعلاً از مجموع پس‌انداز خود بیش از یک دلار و هشتاد و هفت سنت نداشت. ماه‌های متوالی به امید چنین روزی یک سنت و دو سنت از روی خرج خانه صرفه‌جویی کرده بود ـ و حالا آنچه برایش گرد آمده بود از این مبلغ جزئی تجاوز نمی‌کرد.<br> بیست دلار حقوق در هفته و هزینه سنگین زندگی، دیگر محلی برای پس‌انداز کردن باقی نمی‌گذارد علاوه بر آن، در این اواخر مخارج خورد و خوراک به مراتب بیش از آنچه او حساب می‌کرد بالا رفته بود و حالا که پس از گذشت یکسال متمادی، سال نو نزدیک می‌شد، لازم بود برای شوهرش هدیه‌ای خریداری کند. هدیه‌ای که یادبودی از وفاداری و مهربانی او نسبت به شوهرش باشد.<br> او از هفته‌ها پیش متوجه نزدیک شدن کریسمس شده بود و روزهای متوالی با خود فکر کرده بود که چه چیز برای جیمز محبوبش بخرد، چیزی که درعین مناسب بودن، ارزش شأن و مقام شوهرش را داشته باشد، درحالی که اکنون محصول ماه‌ها رنج خود را بیش از یک دلار و هشتاد و هفت سنت نمی‌یافت. بی‌اختیار مقابل آیینه زردی که بین دو پنجره قرار گرفته بود آمد و نگاهی به آن انداخت. چهره‌ای ظریف و زیبا دید که در آن دو چشم درخشان می‌درخشید و هاله‌ای از گیسوان طلایی گردش فرو ریخته بود. چند لحظه متفکر و مغموم به آن نگاه کرد.<br> آن وقت دست برد و بند گیسوان را از هم گشود، در یک لحظه آبشاری از تارهای طلایی به روی شانه‌های فرو ریخت. در این کاشانه فقر زده و در بین افراد خانواده، فقط دو چیز وجود داشت که برای صاحبانشان غرور و مباهات فراوان ایجاد می‌کرد: یکی ساعت طلای جیبی «جیم» که از پدربزرگش به او به ارث رسیده بود و تنها دارایی کوچک قیمتی آن خانواده را تشکیل می‌داد و دیگری گیسوان و فریبنده و روح‌نواز «دلا» که هر تماشاگری را بی‌اختیار به تحسین و ستایش وا می‌داشت. این تارهای زرین به قدری زیبا و شفاف بودند که اگر ملکه باستانی «سبا» با آن همه ثروت و شهرتش در آن حوالی می‌زیست «دلا» هر روز صبح برای اینکه جواهرات کم‌نظیر ملکه را از رونق و جلا بیندازد، تعمداً گیسوان خود را از پنجره به بیرون می‌افکند و به دست نسیم فرحناک می‌سپرد ـ همانطور جیم هم به قدری به تنها یادبود پر بهای خانوادگی خود افتخار داشت که اگر حضرت سلیمان با تمام گنجینه بی‌حسابش در همسایگیش منزل می‌گرفت، هر روز مخصوصاً ساعت طلا را برابر چشمش از جیب در می‌آورد تا سرانجام سلطان توانگر را از خشم و حسد دیوانه کند. <br> زن زیبا بی‌حرکت برابر آیینه ایستاده بود و چشم از آن آبشار درخشان برنمی‌داشت. تارهای زرینش به قدری بلند و انبوه بود که تا پایین زانوانش می‌رسید و پوششی لطیف و نوازش‌دهنده بر اندام موزون او پدید می‌آورد. معلوم نشد این بهت و سرگشتگی چه مدتی به طول انجامید. افکار گوناگونی از مخیله‌اش می‌گذشت و طوفان سهمناکی روحش را می‌لرزاند. سرانجام فکری به خاطرش رسید؛ فکری که مثل بارقه‌ای ضعیف در یک لحظه مقابلش درخشید و جهان ظلمت زده اطرافش را روشن ساخت.<br> اما از تجسم همان خیال، بی‌اختیار دو قطره اشک گرم و سوزان از دیدگانش سرازیر شد و بر سطح فرش کهنه اتاق ریخت. آن فکر، آن اندیشه کوتاه و آنی، گرچه بسیار تلخ و دردناک بود، اما مشکل او را آسان می‌کرد و او را به آرزوی کوچکی که داشت می‌رساند. دیگر صبر و تأمل را جایز نشمرد. پالتوی کهنه‌اش را پوشید و کلاه فرسوده‌اش را به سر گذاشت. با سرعت از پلکان پایین آمد و داخل کوچه شد. بعد با همان شتاب مسافتی را طی کرد تا مقابل مغازه‌ای رسید که تابلویی در بالای آن به این مضمون نصب شده بود: <br> «مادام سوفرنی، فروشنده کلاه‌گیس» با عجله داخل مغازه شد. زنی چاق و میانسال آنجا ایستاده بود. یکی دو دقیقه با حیرت به او نگاه کرد، بعد با آهنگی گرفته پرسید: «خانم موهای مرا می‌خرید»؟ مادام با کنجکاوی نگاهی به گیسوان تازه وارد انداخت. آنگاه جواب داد: «کار من خرید و فروش موست. کلاهت را بردار تا بهتر ببینم». «دلا» با دست مرتعش کلاه را برداشت. در دم موج گیسوان بر روی شانه‌اش ریخت و متعاقب آن برقی از مسرت از چشمان بهت زده خریدار جستن کرد. نزدیک آمد و چند بار تارهای آن را با انگشتان خود پس و پیش کرد و گفت: «بیست دلار می‌خرم»!<br> زن جوان بلافاصله گفت: «خواهش می‌کنم پولش را زودتر به من بدهید». یکی دو ساعت، مثل باد زودگذر سپری شد. در این موقع «دلا» پس از گردش و جست‌وجوی زیاد در مقابل مغازه‌ای ایستاده بود که می‌توانست هدیه مورد توجه خودش را در آنجا بخرد. عاقبت آنچه را که در عالم رؤیا در جست‌وجویش می‌گشت پیدا کرده بود. برای شوهر محبوبش از آن بهتر ارمغانی ممکن نبود پیدا کرد. آن همه مغازه‌های مختلف را گشته بود تا سرانجام مطلوب خویش را در آن یافته بود. زنجیری بود ساده و قشنگ که به دست استاد ماهری از پلاتین ساخته شده و با ارزش چنان ساعتی که شوهرش آن را آن همه عزیز و گرامی می‌داشت مطابقت می‌کرد.<br> به قدری ظریف و دلربا بود که «دلا» با یک نگاه شیفته شد و فهمید که از آن بهتر نمی‌تواند هدیه‌ای پیدا کند ـ حتی سادگی و ظرافت آن با شخصیت و مناعت شوهرش هم درست می‌آمد. خوشبختانه قیمتش هم خیلی زیاد نبود، درحدود همان پولی بود که «دلا» با خود داشت: بیست و یک دلار فقط ـ و هشتاد و هفت سنت هم برایش باقی می‌ماند. وقتی آن را به دست گرفت و به طرف خانه برگشت، تمام مدت به این فکر می‌کرد که حتماً شوهرش از دیدن آن بیش از حد انتظار خوشحال می‌شود و طبعاً ساعتش را بیش از پیش گرامی می‌شمرد. داخل خانه شد و با شتاب بالا رفت.<br> با اینکه مست باده رضایت و غرور بود با این حال احتیاط را از دست نداد. فکر کرد بهتر است کمی موهای کوتاه خود را آرایش کند تا پیش چشم شوهرش زیاد غیرعادی و زشت به نظر نرسد. فر آهنین را در آتش گذاشت و وقتی که داغ شد، با زحمت زیاد موهای کوتاه را فر زد. حالا بهتر شده بود. گرچه کمی مثل پسرهای مدرسه به نظر می‌رسید. وقتی با دقت به آیینه نگاه کرد آهسته زیر لب گفت: «خدا کند که جیم از من بدش نیاید. اگر شکل مرا نپسندد، آن وقت چه کنم؟ ‌اگر مرا به باد ملامت گرفت که تو شبیه دخترهای آوازه‌خوان جزیره «کانی آیلند» شده‌ای، آن وقت چه جوابی به او بدهم»؟ <br> و دوباره به فکر فرو رفت. اثر ندامت و حرمان از صورت بیرنگش نمایان بود. با خود گفت: «ولی کاری غیر از این از دستم بر می‌آمد؟ با یک دلار و هشتاد و هفت سنت که ممکن نبود چیزی خرید». غروب شد و تاریکی همه جا را فرا گرفت. «دلا» به عادت همیشگی اول قهوه را درست کرد، بعد ماهی‌تابه را بر روی اجاق گذاشت تا شام را تهیه کند. هر دقیقه منتظر بود در باز شود و جیم تو بیاید. چند مرتبه دیگر با اضطراب و نگرانی، خود را در آیینه دید. بعد زنجیر ظریفی را که آن همه در جست‌وجو و خریدش غصه خورده بود به دست گرفت و نگاه کرد. <br> در همین لحظات، صدای باز شدن در بیرون به گوشش رسید. جیم مثل معمول سر ساعت به خانه برگشته بود. در تمام مدتی که با «دلا» عروسی کرده بود هیچوقت نشد که دیر به خانه بازگردد. وقتی صدای پایش در دهلیز پیچید، قلب دلا به شدت شروع به تپیدن کرد. زن زیبا عادت داشت که همیشه و در هرحال با خدای خود راز و نیاز کند و از او در موفقیت کارها یاری بطلبد.<br> در اینجا هم بی‌اختیار نگاهش متوجه بالا شد و زیر لب زمزمه کرد: «خداوندا، کاری نکن که جیم از من بدش بیاید. لطفت را از من دریغ ندار و به من کمک بکن تا باز هم در نظر او قشنگ جلوه کنم». یک مرتبه در باز شد و جیم تو آمد. مثل همیشه خسته و کوفته بود. قیافه متفکر و لاغرش نشان می‌داد که خیلی کار می‌کند. هر کسی با یک نگاه به صورتش می‌فهمد که جیم مرد مسنی نیست. <br> شاید بیشتر از بیست و دو سال از عمرش نمی‌گذرد، منتهی گذشت روزگار و مشقت‌های زندگی پیرش کرده، با دستی که از شدت سرما سرخ و متورم شده بود، در را پشتش بست و یک قدم جلو آمد؛ اما یک مرتبه تکانی خورد و سر جایش ایستاد. چشمش به دلا افتاده بود و آنچه را که می‌دید نمی‌توانست باور کند. آیا او واقعاً زنش بود که به این قیافه درآمده بود؟ خیره‌خیره نگاه می‌کرد و حرفی نمی‌زد. دلا هم با سیمای متبسم ولی آمیخته با نگرانی شوهرش را می‌نگریست. <br> زن جوان از نگاه‌های او ابداً چیزی نمی‌توانست بفهمد. نه اثر خوشحالی در آن می‌دید، نه اثر رنجش و ناامیدی. نه می‌توانست بفهمد که آیا شوهرش از کار او رنجیده و نه قادر بود درک کند که از عمل او راضی است. این ثانیه‌ها و دقایق پر اضطراب به قدری ادامه یافت که «دلا» بیش از این طاقت نیاورد. میز را به کنار زد و نزدیکش شد. با صدای بلند گفت: «جیم، عزیز دلم، چرا اینطور نگاه می‌کنی؟ چرا اینقدر متعجب شده‌ای؟ اگر می‌بینی که موهایم را کوتاه کرده‌ام دلیلی داشت. <br> ببین محبوبم، فردا عید کریسمس است و من نمی‌توانستم ببینم که صبح عید، چیزی به تو عیدی ندهم. چون وضع مالی‌مان خوب نیست و تو خودت هم خوب می‌دانی، به همین دلیل موهایم را فروختم تا بتوانم چیزی برایت بخرم. حالا امیدوارم تو از موی کوتاه من بدت نیاید. اگر اینطور دوست نداری، ناراحت نشو؛ می‌دانی که زود در خواهد آمد. خیلی زود... موهای من زود بلند می‌شود... من چاره‌ای جز این کار نداشتم.<br> لااقل به خاطر این عید به من تبریک بگو و بیا خوشحال باشیم. تو نمی‌دانی که من چه چیز کوچک قشنگی برایت تهیه کرده‌ام؟ مرد جوان همانطور حیرت‌زده او را نگاه می‌کرد و هر دم بر میزان وحشت و نگرانی زن می‌افزود. دیگر چیزی نمانده بود که دلا شروع به گریه کند. سرانجام سکوت را شکست و با آهنگ گرفته‌ای که از آن اندوه و ندامت آشکار بود گفت: «چقدر عوض شدی... پس موهایت را کوتاه کردی و...» <br> دلا به میان حرفش دوید: «آری عزیزم، کوتاه کردم و فروختم. حالا به من بگو: خیلی زشت شده‌ام؟ اینطور مرا دوست نداری»؟ جیم نگاهش را از روی صورتش برگرفت و به گرداگرد اتاق به گردش درآورد. زن مضطرب بار دیگر پرسید: «کجا نگاه می‌کنی؟ دنبال چه می‌گردی؟ به تو گفتم که آنها را فروختم. قیافه‌ات را باز کن؛ کمی بخند؛ امشب شب عید است؛ به من بداخلاقی نکن؛ من این موها را به خاطر تو از دست دادم؛ اما هیچ غصه و نگرانی ندارد. باز هم در خواهد آمد.<br> اگر آنها خوب بودند و تو آنها را دوست می‌داشتی، درعوض بدان که من هم خیلی تو را دوست دارم. این کار را به خاطر تو کردم...» و یک قدم دیگر نزدیک شده با تبسم گفت: «خوب، حالا موضوع را فراموش کن، بیا بنشین تا شام را برایت حاضر بکنم...» جیم کمی به خود آمد و از آن رؤیای گران بیدار شد. شاید فهمید که اگر یک دقیقه دیگر سکوت کند و حرفی نزند، سیل اشک از چشمان همسرش سرازیر خواهد شد.<br> نزدیکش آمد و با مهربانی او را در سینه خود فشرد. دیگر هرچه بود به پایان رسیده بود. غصه و پشیمانی چه فایده‌ای داشت؟ خواب طلاییش به بیداری وحشت‌انگیزی منتهی شده بود. دیگر آن ارمغان قشنگی را که برای زن دلبندش خریده بود و با شوق و ذوق فراوان همراه خودش آورده بود در آن شرایط یأس‌آور به چه درد می‌خورد؟ فرض کنیم که جیم در آن لحظه به جای هشت دلار در هفته، یک میلیون دلار در سال حقوق می‌گرفت، در آن دقیقه و تحت آن مقتضیات، چه نتیجه‌ای می‌داشت؟ کاری بود که شده و ماجرایی به وقوع پیوسته.<br> کدام منطقی در عالم می‌توانست در آن لحظات، روح مضطرب و قلب آتش گرفته او را آرامش ببخشد؟ جیم بسته عیدی را از جیب پالتوی کهنه درآورد و با بی‌اعتنایی روی میز انداخت و گفت: «بگیر دلا جان، این هدیه ناقابلی است که برایت خریدم؛ ولی متأسفم که دیگر به دردت نمی‌خورد؛ اما طوری نیست. بازش کن و ببین چرا من از دیدن موی کوتاه تو ناراحت شدم. خیال نکن که اگر تو موهایت را زدی، از محبت من نسبت به تو کم شده، نه، فقط دلیلش همین بود...» <br> دلا با انگشتان مرتعش بند را از هم باز کرد و به داخل بسته نظر انداخت. یک مرتبه فریادی از ذوق کشید ولی بلافاصله ساکت شد. ظاهراً حقیقت دردناکی به یادش آمد و آن وقت به دنبال آن قطره‌های اشک سوزان از چشمانش سرازیر گشت. <br> <br> در میان بسته کاغذ، یکسری شانه طلایی رنگ زیبا قرار گرفته بود. شانه‌های ظریفی که دلا از مدت‌ها پیش آرزو می‌کرد آنها را برای زینت موهای خود بخرد، ولی هیچوقت این آرزو صورت عمل به خود نگرفته بود. مکرر آنها را در پشت ویترین یکی از مغازه‌های «برودوی» دیده بود، اما چون قیمتش نسبتاً گران بود، هرگز نمی‌توانست پیش‌بینی کند که روزی صاحب آنها خواهد شد. و حالا این شانه‌های ظریف الماس‌ نشان آنجا مقابلش قرار داشت.<br> چند دقیقه با وجد و شیفتگی و درعین‌حال اندوه و اسف به آنها نگاه کرد و اشک ریخت، بعد یکمرتبه آنها را برداشت و به سینه فشرد. وقتی چشمان حیرت‌زده شوهرش را دید، گفت: «جیم نمی‌دانی چقدر خوشحالم که این هدیه قشنگ را برایم خریدی... مطمئنم که موهایم زود در خواهد آمد و آن وقت خودم را با آنها خوشگل خواهم کرد». <br> حجاب تیره غم همچنان بر چهره شوهر کشیده شده بود. ساکت بود و حرفی نمی‌زد. او هنوز هدیه‌ای را که همسرش برایش خریده بود ندیده بود، برای اینکه دلا هنوز فرصت نکرده بود آن را نشانش دهد. پس از آنکه چند دقیقه همچنان در بیم و امید گذشت، دلا نزدیک شد و با سیمای متبسم، دستش را به سویش دراز کرد. در آن حالت، وضع زن به قدری پاک و معصومانه و روحش آنچنان لبریز از عشق و محبت بود که هر چیز ولو حقیر و ناچیز در چشم گیرنده درخشان و گرانبها جلوه می‌کرد. <br> گفت: «ببین چه زنجیر قشنگی است! خوشت می‌آید؟ اگر بدانی چقدر مغازه‌ها را گشتم تا این بند ساعت را پیدا کردم؟ حالا ساعتت را به من بده، می‌خواهم ببینم به آن می‌آید یا نه»؟ جیم به جای آنکه تقاضای زن را اجابت کند خود را به روی نیمکت فرسوده افکند و لبخند حزن‌آلود بر لب آورد. وقتی او را در حال انتظار دید گفت: ـ دلا جان، بهتر است این هدیه‌های کریسمس را فعلاً در نقطه مطمئنی بگذاریم و حفظ کنیم. آنها حیفند که به دست بگیریم و به کارشان ببریم. ببین محبوبم، من از تو خیلی متشکرم که این بند قشنگ را برایم خریدی؛ ولی حقیقت مطلب این است که من ساعتم را فروختم تا بتوانم آن شانه‌ها را برایت بخرم... حالا هیچ اهمیت ندارد، بهتر است شام را بیاوری بخوریم، برای اینکه من خیلی گرسنه‌ام. <br> <br> ویلیام سیدنی پورتر: این قصه ، سرگذشت دو تن از افراد همین جامعه بشری است که گرانبهاترین و گرامی‌ترین چیزهای خود را از دست دادند تا برای دیگری هدیه ای تهیه کنند. شاید تا به امروز از میان کسانی که در شب عید برای عزیزان خود هدیه تهیه کرده‌اند، هیچیک ماجرایی غم‌انگیزتر و هیجان‌آورتر از این دو نداشت ـ و گرچه هدیه‌هایشان جز غمی دردناک بر قلبشان باقی نگذاشت، با وجود این، ارمغانشان مناسب‌ترین و بجاترین هدیه‌ها بود، هدیه‌هایی که مظهر عالی وفاداری و از خودگذشتگی به شمار می‌آمد. text/html 2013-08-24T19:49:02+01:00 syahsefid.mihanblog.com محمد AB داستان هدیه سال نو از ویلیام سیدنی پورت http://syahsefid.mihanblog.com/post/119 <h3 class="post-title entry-title">این همون داستانی هست که در سال&nbsp; دوم دبیرستان تو کتاب ادبیات بود خیلی قشنگه</h3><p>برگرفته ازسایت : http://www.pandamoz.com&nbsp; <br></p><h3 class="post-title entry-title"><br></h3><h3 class="post-title entry-title"><br></h3><h3 class="post-title entry-title"><br></h3><h3 class="post-title entry-title"><br></h3><h3 class="post-title entry-title"><br></h3><h3 class="post-title entry-title"><a href="http://www.pandamoz.com/2010/02/post302.html">داستان هدیه سال نو اثر ویلیام سیدنی پورتر</a> </h3> <div class="post-footer"> <div class="post-footer-line post-footer-line-1"> </div> </div> <span class="post-author vcard"> </span> <span class="post-labels"> </span> یک دلار و هشتاد و هفت سنت. همه‌اش همین بود ـ و شصت سنت آن هم سکه‌های یک سنتی بود؛ سکه‌هایی که طی مدت درازی یک سنت و دو سنت درنتیجه چانه زدن با بقال و سبزی‌فروش و قصاب گرد هم آمده بود؛ سکه‌هایی که با تحمل حرف‌‌های کنایه‌آمیز فروشنده‌ها و تهمت‌های آنها به خست و دنائت و پول‌پرستی جمع شده بود و او همه این تلخی‌ها را به خود هموار کرده بود به امید آنکه بتواند در پایان سال مبلغ مختصری برای خود پس‌انداز کند. <br> یک بار دیگر به دقت پول‌ها را شمرد؛ اشتباه نکرده بود؛ همان یک دلار و هشتاد و هفت سنت بود؛ پول ناچیزی بود با آن ممکن نیست چیز قشنگی خرید، چیزی که ارزش یک هدیه را داشته باشد ـ و فردا هم روز عید کریسمس بود. «دلا» زن جوانی پریده رنگ، افسرده و دلشکسته، سر بلند کرد. چه کند؟ چاره‌ای جز این نداشت که خود را بر روی نیمکت رنگ و رو رفته بیندازد و گریه کند.<br> واقعاً زندگی جز مجموعه‌ای از زاری‌ها و اشکباری‌ها نیست که به ندرت در میان آن لبخندی دیده می‌شود؛ اگر هم باشد، عمرش از عمر یک شبنم صبحگاه بهاری کوتاه‌تر است. «دلا» به سرنوشت تباه خود اشک می‌ریخت. خانه‌اش عمارت محقری بود که هفته‌ای هشت دلار اجاره آن را می‌پرداخت. هر تازه واردی از یک نگاه به آن می‌فهمید که اینجا کاشانه خانواده بینوا و تهیدستی است. هر گوشه‌اش و هر رقم از اسباب و اثاثه‌اش از این تهیدستی و درماندگی حکایت می‌کرد.<br> اتاق پایین درست شبیه دهلیز محقری بود، یا شباهت به صندوق پستی داشت که هیچوقت در آن نامه‌ای فرو نمی‌افتاد، مسکنی بود که هیچوقت انگشتی به زنگ در آن فشار نمی‌آورد. در آن پهلوی زنگ کارتی دیده می‌شد که نوشته بود: «جیمز ـ دیلینگهام ـ یانگ». سال‌ها قبل، مستأجر این خانه را زن و شوهر جوانی تشکیل می‌داد که آفتاب اقبال بیش و کم به رویشان لبخند می‌زد، برای اینکه در آن موقع مرد خانواده مبلغی درحدود سی دلار در هفته حقوق می‌گرفت و این پول تا حدی کفاف زندگی آن دو را می‌کرد. حوادثی پیش آمد که درآمدش به بیست دلار در هفته تقلیل یافت و همین امر سبب شد که شالوده زندگی آنها به هم بخورد. عفریت فقر به سراغشان آمد و آسایش را از آنها گرفت.<br> مثل اینکه از آن تاریخ حتی به روی کارت اسمش هم حجابی تیره و کدر فرو افتاده بود، برای اینکه از دور با زبان ناگویای خود فقر و درماندگی صاحبش را بیان می‌کرد. با وجود این، مرد خانواده هر وقت به محوطه نیم ویران خانه خود پا می‌گذاشت، همسرش با خوشرویی و مسرت از او استقبال می‌کرد او را «جیم» می‌خواند و قلب ماتم‌زده‌اش را با تبسم تابناک و امیدبخش خود روشن می‌ساخت.<br> زن زیبای دلشکسته اشکباری خود را تمام کرد. برخاست و چند قدم متحیرانه در اتاق راه رفت. سیمای بیرنگش را با مختصری پودری آرایش بخشید. بعد کنار پنجره رفت و با گرفتگی خاطر به حیاط مقابل نظر دوخت. آنجا گربه خاکستری رنگی به روی محجر حیاط راه می‌رفت. فکر فردا یک دقیقه ترکش نمی‌کرد. فردا کریسمس بود و او برای مسرت خاطر شوهرش می‌بایستی هدیه‌ای به او بدهد ولو آن هدیه حقیر و ناچیز باشد؛ درحالی که فعلاً از مجموع پس‌انداز خود بیش از یک دلار و هشتاد و هفت سنت نداشت. ماه‌های متوالی به امید چنین روزی یک سنت و دو سنت از روی خرج خانه صرفه‌جویی کرده بود ـ و حالا آنچه برایش گرد آمده بود از این مبلغ جزئی تجاوز نمی‌کرد.<br> بیست دلار حقوق در هفته و هزینه سنگین زندگی، دیگر محلی برای پس‌انداز کردن باقی نمی‌گذارد علاوه بر آن، در این اواخر مخارج خورد و خوراک به مراتب بیش از آنچه او حساب می‌کرد بالا رفته بود و حالا که پس از گذشت یکسال متمادی، سال نو نزدیک می‌شد، لازم بود برای شوهرش هدیه‌ای خریداری کند. هدیه‌ای که یادبودی از وفاداری و مهربانی او نسبت به شوهرش باشد.<br> او از هفته‌ها پیش متوجه نزدیک شدن کریسمس شده بود و روزهای متوالی با خود فکر کرده بود که چه چیز برای جیمز محبوبش بخرد، چیزی که درعین مناسب بودن، ارزش شأن و مقام شوهرش را داشته باشد، درحالی که اکنون محصول ماه‌ها رنج خود را بیش از یک دلار و هشتاد و هفت سنت نمی‌یافت. بی‌اختیار مقابل آیینه زردی که بین دو پنجره قرار گرفته بود آمد و نگاهی به آن انداخت. چهره‌ای ظریف و زیبا دید که در آن دو چشم درخشان می‌درخشید و هاله‌ای از گیسوان طلایی گردش فرو ریخته بود. چند لحظه متفکر و مغموم به آن نگاه کرد.<br> آن وقت دست برد و بند گیسوان را از هم گشود، در یک لحظه آبشاری از تارهای طلایی به روی شانه‌های فرو ریخت. در این کاشانه فقر زده و در بین افراد خانواده، فقط دو چیز وجود داشت که برای صاحبانشان غرور و مباهات فراوان ایجاد می‌کرد: یکی ساعت طلای جیبی «جیم» که از پدربزرگش به او به ارث رسیده بود و تنها دارایی کوچک قیمتی آن خانواده را تشکیل می‌داد و دیگری گیسوان و فریبنده و روح‌نواز «دلا» که هر تماشاگری را بی‌اختیار به تحسین و ستایش وا می‌داشت. این تارهای زرین به قدری زیبا و شفاف بودند که اگر ملکه باستانی «سبا» با آن همه ثروت و شهرتش در آن حوالی می‌زیست «دلا» هر روز صبح برای اینکه جواهرات کم‌نظیر ملکه را از رونق و جلا بیندازد، تعمداً گیسوان خود را از پنجره به بیرون می‌افکند و به دست نسیم فرحناک می‌سپرد ـ همانطور جیم هم به قدری به تنها یادبود پر بهای خانوادگی خود افتخار داشت که اگر حضرت سلیمان با تمام گنجینه بی‌حسابش در همسایگیش منزل می‌گرفت، هر روز مخصوصاً ساعت طلا را برابر چشمش از جیب در می‌آورد تا سرانجام سلطان توانگر را از خشم و حسد دیوانه کند. <br> زن زیبا بی‌حرکت برابر آیینه ایستاده بود و چشم از آن آبشار درخشان برنمی‌داشت. تارهای زرینش به قدری بلند و انبوه بود که تا پایین زانوانش می‌رسید و پوششی لطیف و نوازش‌دهنده بر اندام موزون او پدید می‌آورد. معلوم نشد این بهت و سرگشتگی چه مدتی به طول انجامید. افکار گوناگونی از مخیله‌اش می‌گذشت و طوفان سهمناکی روحش را می‌لرزاند. سرانجام فکری به خاطرش رسید؛ فکری که مثل بارقه‌ای ضعیف در یک لحظه مقابلش درخشید و جهان ظلمت زده اطرافش را روشن ساخت.<br> اما از تجسم همان خیال، بی‌اختیار دو قطره اشک گرم و سوزان از دیدگانش سرازیر شد و بر سطح فرش کهنه اتاق ریخت. آن فکر، آن اندیشه کوتاه و آنی، گرچه بسیار تلخ و دردناک بود، اما مشکل او را آسان می‌کرد و او را به آرزوی کوچکی که داشت می‌رساند. دیگر صبر و تأمل را جایز نشمرد. پالتوی کهنه‌اش را پوشید و کلاه فرسوده‌اش را به سر گذاشت. با سرعت از پلکان پایین آمد و داخل کوچه شد. بعد با همان شتاب مسافتی را طی کرد تا مقابل مغازه‌ای رسید که تابلویی در بالای آن به این مضمون نصب شده بود: <br> «مادام سوفرنی، فروشنده کلاه‌گیس» با عجله داخل مغازه شد. زنی چاق و میانسال آنجا ایستاده بود. یکی دو دقیقه با حیرت به او نگاه کرد، بعد با آهنگی گرفته پرسید: «خانم موهای مرا می‌خرید»؟ مادام با کنجکاوی نگاهی به گیسوان تازه وارد انداخت. آنگاه جواب داد: «کار من خرید و فروش موست. کلاهت را بردار تا بهتر ببینم». «دلا» با دست مرتعش کلاه را برداشت. در دم موج گیسوان بر روی شانه‌اش ریخت و متعاقب آن برقی از مسرت از چشمان بهت زده خریدار جستن کرد. نزدیک آمد و چند بار تارهای آن را با انگشتان خود پس و پیش کرد و گفت: «بیست دلار می‌خرم»!<br> زن جوان بلافاصله گفت: «خواهش می‌کنم پولش را زودتر به من بدهید». یکی دو ساعت، مثل باد زودگذر سپری شد. در این موقع «دلا» پس از گردش و جست‌وجوی زیاد در مقابل مغازه‌ای ایستاده بود که می‌توانست هدیه مورد توجه خودش را در آنجا بخرد. عاقبت آنچه را که در عالم رؤیا در جست‌وجویش می‌گشت پیدا کرده بود. برای شوهر محبوبش از آن بهتر ارمغانی ممکن نبود پیدا کرد. آن همه مغازه‌های مختلف را گشته بود تا سرانجام مطلوب خویش را در آن یافته بود. زنجیری بود ساده و قشنگ که به دست استاد ماهری از پلاتین ساخته شده و با ارزش چنان ساعتی که شوهرش آن را آن همه عزیز و گرامی می‌داشت مطابقت می‌کرد.<br> به قدری ظریف و دلربا بود که «دلا» با یک نگاه شیفته شد و فهمید که از آن بهتر نمی‌تواند هدیه‌ای پیدا کند ـ حتی سادگی و ظرافت آن با شخصیت و مناعت شوهرش هم درست می‌آمد. خوشبختانه قیمتش هم خیلی زیاد نبود، درحدود همان پولی بود که «دلا» با خود داشت: بیست و یک دلار فقط ـ و هشتاد و هفت سنت هم برایش باقی می‌ماند. وقتی آن را به دست گرفت و به طرف خانه برگشت، تمام مدت به این فکر می‌کرد که حتماً شوهرش از دیدن آن بیش از حد انتظار خوشحال می‌شود و طبعاً ساعتش را بیش از پیش گرامی می‌شمرد. داخل خانه شد و با شتاب بالا رفت.<br> با اینکه مست باده رضایت و غرور بود با این حال احتیاط را از دست نداد. فکر کرد بهتر است کمی موهای کوتاه خود را آرایش کند تا پیش چشم شوهرش زیاد غیرعادی و زشت به نظر نرسد. فر آهنین را در آتش گذاشت و وقتی که داغ شد، با زحمت زیاد موهای کوتاه را فر زد. حالا بهتر شده بود. گرچه کمی مثل پسرهای مدرسه به نظر می‌رسید. وقتی با دقت به آیینه نگاه کرد آهسته زیر لب گفت: «خدا کند که جیم از من بدش نیاید. اگر شکل مرا نپسندد، آن وقت چه کنم؟ ‌اگر مرا به باد ملامت گرفت که تو شبیه دخترهای آوازه‌خوان جزیره «کانی آیلند» شده‌ای، آن وقت چه جوابی به او بدهم»؟ <br> و دوباره به فکر فرو رفت. اثر ندامت و حرمان از صورت بیرنگش نمایان بود. با خود گفت: «ولی کاری غیر از این از دستم بر می‌آمد؟ با یک دلار و هشتاد و هفت سنت که ممکن نبود چیزی خرید». غروب شد و تاریکی همه جا را فرا گرفت. «دلا» به عادت همیشگی اول قهوه را درست کرد، بعد ماهی‌تابه را بر روی اجاق گذاشت تا شام را تهیه کند. هر دقیقه منتظر بود در باز شود و جیم تو بیاید. چند مرتبه دیگر با اضطراب و نگرانی، خود را در آیینه دید. بعد زنجیر ظریفی را که آن همه در جست‌وجو و خریدش غصه خورده بود به دست گرفت و نگاه کرد. <br> در همین لحظات، صدای باز شدن در بیرون به گوشش رسید. جیم مثل معمول سر ساعت به خانه برگشته بود. در تمام مدتی که با «دلا» عروسی کرده بود هیچوقت نشد که دیر به خانه بازگردد. وقتی صدای پایش در دهلیز پیچید، قلب دلا به شدت شروع به تپیدن کرد. زن زیبا عادت داشت که همیشه و در هرحال با خدای خود راز و نیاز کند و از او در موفقیت کارها یاری بطلبد.<br> در اینجا هم بی‌اختیار نگاهش متوجه بالا شد و زیر لب زمزمه کرد: «خداوندا، کاری نکن که جیم از من بدش بیاید. لطفت را از من دریغ ندار و به من کمک بکن تا باز هم در نظر او قشنگ جلوه کنم». یک مرتبه در باز شد و جیم تو آمد. مثل همیشه خسته و کوفته بود. قیافه متفکر و لاغرش نشان می‌داد که خیلی کار می‌کند. هر کسی با یک نگاه به صورتش می‌فهمد که جیم مرد مسنی نیست. <br> شاید بیشتر از بیست و دو سال از عمرش نمی‌گذرد، منتهی گذشت روزگار و مشقت‌های زندگی پیرش کرده، با دستی که از شدت سرما سرخ و متورم شده بود، در را پشتش بست و یک قدم جلو آمد؛ اما یک مرتبه تکانی خورد و سر جایش ایستاد. چشمش به دلا افتاده بود و آنچه را که می‌دید نمی‌توانست باور کند. آیا او واقعاً زنش بود که به این قیافه درآمده بود؟ خیره‌خیره نگاه می‌کرد و حرفی نمی‌زد. دلا هم با سیمای متبسم ولی آمیخته با نگرانی شوهرش را می‌نگریست. <br> زن جوان از نگاه‌های او ابداً چیزی نمی‌توانست بفهمد. نه اثر خوشحالی در آن می‌دید، نه اثر رنجش و ناامیدی. نه می‌توانست بفهمد که آیا شوهرش از کار او رنجیده و نه قادر بود درک کند که از عمل او راضی است. این ثانیه‌ها و دقایق پر اضطراب به قدری ادامه یافت که «دلا» بیش از این طاقت نیاورد. میز را به کنار زد و نزدیکش شد. با صدای بلند گفت: «جیم، عزیز دلم، چرا اینطور نگاه می‌کنی؟ چرا اینقدر متعجب شده‌ای؟ اگر می‌بینی که موهایم را کوتاه کرده‌ام دلیلی داشت. <br> ببین محبوبم، فردا عید کریسمس است و من نمی‌توانستم ببینم که صبح عید، چیزی به تو عیدی ندهم. چون وضع مالی‌مان خوب نیست و تو خودت هم خوب می‌دانی، به همین دلیل موهایم را فروختم تا بتوانم چیزی برایت بخرم. حالا امیدوارم تو از موی کوتاه من بدت نیاید. اگر اینطور دوست نداری، ناراحت نشو؛ می‌دانی که زود در خواهد آمد. خیلی زود... موهای من زود بلند می‌شود... من چاره‌ای جز این کار نداشتم.<br> لااقل به خاطر این عید به من تبریک بگو و بیا خوشحال باشیم. تو نمی‌دانی که من چه چیز کوچک قشنگی برایت تهیه کرده‌ام؟ مرد جوان همانطور حیرت‌زده او را نگاه می‌کرد و هر دم بر میزان وحشت و نگرانی زن می‌افزود. دیگر چیزی نمانده بود که دلا شروع به گریه کند. سرانجام سکوت را شکست و با آهنگ گرفته‌ای که از آن اندوه و ندامت آشکار بود گفت: «چقدر عوض شدی... پس موهایت را کوتاه کردی و...» <br> دلا به میان حرفش دوید: «آری عزیزم، کوتاه کردم و فروختم. حالا به من بگو: خیلی زشت شده‌ام؟ اینطور مرا دوست نداری»؟ جیم نگاهش را از روی صورتش برگرفت و به گرداگرد اتاق به گردش درآورد. زن مضطرب بار دیگر پرسید: «کجا نگاه می‌کنی؟ دنبال چه می‌گردی؟ به تو گفتم که آنها را فروختم. قیافه‌ات را باز کن؛ کمی بخند؛ امشب شب عید است؛ به من بداخلاقی نکن؛ من این موها را به خاطر تو از دست دادم؛ اما هیچ غصه و نگرانی ندارد. باز هم در خواهد آمد.<br> اگر آنها خوب بودند و تو آنها را دوست می‌داشتی، درعوض بدان که من هم خیلی تو را دوست دارم. این کار را به خاطر تو کردم...» و یک قدم دیگر نزدیک شده با تبسم گفت: «خوب، حالا موضوع را فراموش کن، بیا بنشین تا شام را برایت حاضر بکنم...» جیم کمی به خود آمد و از آن رؤیای گران بیدار شد. شاید فهمید که اگر یک دقیقه دیگر سکوت کند و حرفی نزند، سیل اشک از چشمان همسرش سرازیر خواهد شد.<br> نزدیکش آمد و با مهربانی او را در سینه خود فشرد. دیگر هرچه بود به پایان رسیده بود. غصه و پشیمانی چه فایده‌ای داشت؟ خواب طلاییش به بیداری وحشت‌انگیزی منتهی شده بود. دیگر آن ارمغان قشنگی را که برای زن دلبندش خریده بود و با شوق و ذوق فراوان همراه خودش آورده بود در آن شرایط یأس‌آور به چه درد می‌خورد؟ فرض کنیم که جیم در آن لحظه به جای هشت دلار در هفته، یک میلیون دلار در سال حقوق می‌گرفت، در آن دقیقه و تحت آن مقتضیات، چه نتیجه‌ای می‌داشت؟ کاری بود که شده و ماجرایی به وقوع پیوسته.<br> کدام منطقی در عالم می‌توانست در آن لحظات، روح مضطرب و قلب آتش گرفته او را آرامش ببخشد؟ جیم بسته عیدی را از جیب پالتوی کهنه درآورد و با بی‌اعتنایی روی میز انداخت و گفت: «بگیر دلا جان، این هدیه ناقابلی است که برایت خریدم؛ ولی متأسفم که دیگر به دردت نمی‌خورد؛ اما طوری نیست. بازش کن و ببین چرا من از دیدن موی کوتاه تو ناراحت شدم. خیال نکن که اگر تو موهایت را زدی، از محبت من نسبت به تو کم شده، نه، فقط دلیلش همین بود...» <br> دلا با انگشتان مرتعش بند را از هم باز کرد و به داخل بسته نظر انداخت. یک مرتبه فریادی از ذوق کشید ولی بلافاصله ساکت شد. ظاهراً حقیقت دردناکی به یادش آمد و آن وقت به دنبال آن قطره‌های اشک سوزان از چشمانش سرازیر گشت. <br> <br> در میان بسته کاغذ، یکسری شانه طلایی رنگ زیبا قرار گرفته بود. شانه‌های ظریفی که دلا از مدت‌ها پیش آرزو می‌کرد آنها را برای زینت موهای خود بخرد، ولی هیچوقت این آرزو صورت عمل به خود نگرفته بود. مکرر آنها را در پشت ویترین یکی از مغازه‌های «برودوی» دیده بود، اما چون قیمتش نسبتاً گران بود، هرگز نمی‌توانست پیش‌بینی کند که روزی صاحب آنها خواهد شد. و حالا این شانه‌های ظریف الماس‌ نشان آنجا مقابلش قرار داشت.<br> چند دقیقه با وجد و شیفتگی و درعین‌حال اندوه و اسف به آنها نگاه کرد و اشک ریخت، بعد یکمرتبه آنها را برداشت و به سینه فشرد. وقتی چشمان حیرت‌زده شوهرش را دید، گفت: «جیم نمی‌دانی چقدر خوشحالم که این هدیه قشنگ را برایم خریدی... مطمئنم که موهایم زود در خواهد آمد و آن وقت خودم را با آنها خوشگل خواهم کرد». <br> حجاب تیره غم همچنان بر چهره شوهر کشیده شده بود. ساکت بود و حرفی نمی‌زد. او هنوز هدیه‌ای را که همسرش برایش خریده بود ندیده بود، برای اینکه دلا هنوز فرصت نکرده بود آن را نشانش دهد. پس از آنکه چند دقیقه همچنان در بیم و امید گذشت، دلا نزدیک شد و با سیمای متبسم، دستش را به سویش دراز کرد. در آن حالت، وضع زن به قدری پاک و معصومانه و روحش آنچنان لبریز از عشق و محبت بود که هر چیز ولو حقیر و ناچیز در چشم گیرنده درخشان و گرانبها جلوه می‌کرد. <br> گفت: «ببین چه زنجیر قشنگی است! خوشت می‌آید؟ اگر بدانی چقدر مغازه‌ها را گشتم تا این بند ساعت را پیدا کردم؟ حالا ساعتت را به من بده، می‌خواهم ببینم به آن می‌آید یا نه»؟ جیم به جای آنکه تقاضای زن را اجابت کند خود را به روی نیمکت فرسوده افکند و لبخند حزن‌آلود بر لب آورد. وقتی او را در حال انتظار دید گفت: ـ دلا جان، بهتر است این هدیه‌های کریسمس را فعلاً در نقطه مطمئنی بگذاریم و حفظ کنیم. آنها حیفند که به دست بگیریم و به کارشان ببریم. ببین محبوبم، من از تو خیلی متشکرم که این بند قشنگ را برایم خریدی؛ ولی حقیقت مطلب این است که من ساعتم را فروختم تا بتوانم آن شانه‌ها را برایت بخرم... حالا هیچ اهمیت ندارد، بهتر است شام را بیاوری بخوریم، برای اینکه من خیلی گرسنه‌ام. <br> <br> ویلیام سیدنی پورتر: این قصه ، سرگذشت دو تن از افراد همین جامعه بشری است که گرانبهاترین و گرامی‌ترین چیزهای خود را از دست دادند تا برای دیگری هدیه ای تهیه کنند. شاید تا به امروز از میان کسانی که در شب عید برای عزیزان خود هدیه تهیه کرده‌اند، هیچیک ماجرایی غم‌انگیزتر و هیجان‌آورتر از این دو نداشت ـ و گرچه هدیه‌هایشان جز غمی دردناک بر قلبشان باقی نگذاشت، با وجود این، ارمغانشان مناسب‌ترین و بجاترین هدیه‌ها بود، هدیه‌هایی که مظهر عالی وفاداری و از خودگذشتگی به شمار می‌آمد. text/html 2013-03-11T15:01:45+01:00 syahsefid.mihanblog.com محمد AB دنیای سفید برای آدم های سیاه http://syahsefid.mihanblog.com/post/118 <h2 class="Title"><br></h2> <div class="Content"> اون لحظه هایی که به خیال سادگی دنیای خودم پا میزارم توی دنیای آدمای رنگی وجودمو سراسر لرزه میگیره از اون همه پاکی و سپیدی هیچی نیست جز یه تابوت سرد و سیاه آخ که چقدر دلم میگیره وقتی دنیام آوار میشه روی سرم ماها دیدیم آدم چطور خطا کردو از عرش به فرش رسید با این همه هنوز هم غرق در خطای جد بزرگوار خویشیم هنوز هم غرقه ی چاهی هستیم که آدم بنا نهاد و قابیل عمیق کرد.این روزها دنیا عجیب سیاه شده و من چقدر میترسم از اینکه دنیای سیاه خیلیا دنیامو ویرون کنه و بهم آسیب برسونه.خداجون میشه مثل همیشه مهربونتر از یه مادر لطیفتر از دونه های بارون که وقت گریه ابرا رو گونه هام میشینه بی صداتر از گذر عمر مراقب منو دنیام باشی من اینجا روی زمینت خیلی میترسم هرچی بزرگتر میشم ترسمم بیشتر میشه.وقتی همه برات سپیدن بعد ذره ذره میبینی نه دنیا و آدماش جایی پست تر از فرش نشستنو به خیال آدمیت شناسنامه صادر میکنن و دیگه حتی حقارتو پلیدیشونو پشت صورتکا هم قایم نمیکنن براشون شده یه جور هویت معتبر که بهش میبالن.چقدر میترسم از اینکه منم تموم احساسمو از دست بدم بشم یه زره سنگی واسه دفاع شخصی .&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; از اینکه مجبور بشم قوانین حقیرانه گناهکاران ازلی رو از بر بشم.با خودمونو دنیامون چه کردیم وای خدایا چقدر صبوری................عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم.....................همان بهتر که او خود جای خود باشد.......................؟؟؟؟؟؟!!!!!! &nbsp; </div> text/html 2013-02-08T11:31:37+01:00 syahsefid.mihanblog.com محمد AB داستان کلاغ و عقاب http://syahsefid.mihanblog.com/post/117 <p dir="rtl">گشت غمناک دل و جان عقاب/چو از او دور شد ایام شباب </p> <p dir="rtl">دید کش دور به انجام رسید /افتابش به لب بام رسید</p> <p dir="rtl">باید از هستی دل بر گیرد/ره سوی کشور دیگر گیرد</p> <p dir="rtl">خواست تا چاره ناچار کند/دارویی جوید و در کار کند</p> <p dir="rtl">صبح گاهی ز پی چاره کار/گشت بر باد سبک سیر سوار </p> <p dir="rtl">&nbsp;</p> <p dir="rtl">گله کاهنگ چرا داشت به دشت/ناگه از وحشت پر ولوله گشت </p> <p dir="rtl">وان شبان .بیم زده .دل نگران/شد پی بره نوزاد دوا ن</p> <p dir="rtl">کبک در دامن خاری اویخت/مار پیچید و به سوراخ گریخت</p> <p dir="rtl">آهو استاد و نگه کرد و رمید/دشت را خط غباری بکشید</p> <p dir="rtl">لیک صیاد سر دیگر داشت/صید را فارغ و ازاد گذاشت</p> <p dir="rtl">چاره مرگ نه کاریست حقیر/زنده را دل نشود از جان سیر</p> <p dir="rtl">صید هر روزه به چنگ امد زود/مگر انروز که صیاد نبود</p> <p dir="rtl">آشیان داشت در ان دامن دشت/زاغکی زشت بد اندام و پلشت</p> <p dir="rtl">سنگها از کف طفلان خورده/جان ز صد گونه بلا در برده </p> <p dir="rtl">سالها زیسته افزون ز شمار/شکم اکنده ز گند و مردار</p> <p dir="rtl">&nbsp;</p> <p dir="rtl">بر سر شاخ ورا دید عقاب/زاسمان سوی زمین شد به شتاب</p> <p dir="rtl">گفت :کای دیده ز ما بس بیداد/با تو امروز مرا کار افتاد</p> <p dir="rtl">مشکلی دارم اگر بگشایی/بکنم هر چه تو می فرمایی </p> <p dir="rtl">گفت: ما بنده در گاه تو ایم/تا که هستیم هوا خواه تو ایم</p> <p dir="rtl">بنده آماده . بگو فرمان چیست/جان به راه تو سپارم جان چیست</p> <p dir="rtl">دل چو در خدمت تو شاد کنم/ننگم اید که ز جان یاد کنم</p> <p dir="rtl">&nbsp;</p> <p dir="rtl">این همه گفت ولی با دل خویش/گفتگویی دگر آورد به پیش</p> <p dir="rtl">کاین ستمکار قوی پنجه کنون/از نیاز است چنین زار و زبون</p> <p dir="rtl">لیک ناگه چو غضبناک شود/زو حساب من و جان پاک شود</p> <p dir="rtl">دوستی را چو نباشد بنیاد/حزم را بایدم از دست نداد</p> <p dir="rtl">دردل خویش چو این رای گزید /پر زد و دورترك جای گزید</p> <p dir="rtl">زار و افسرده چنین گفت عقاب/که مرا عمر حبابیست بر آب</p> <p dir="rtl">راست است این که مرا تیز پرست/لیک پرواز زمان تیز ترست</p> <p dir="rtl">من گذشتم به شتاب از در و دشت/به شتاب ایام از من بگذشت</p> <p dir="rtl">گر چه از عمر دل سیری نیست/مرگ می آید و تدبیری نیست </p> <p dir="rtl">من و این شهپر و این شوکت و جاه/عمرم از چیست بدین حد کوتاه</p> <p dir="rtl">تو بدین قامت و بال ناساز/به چه فن یافته ای عمر دراز</p> <p dir="rtl">پدرم از پدر خویش شنید/که یکی زاغ سیه روی پلید</p> <p dir="rtl">با دو صد حیله به هنگام شکار/صدره از چنگش کردست فرار </p> <p dir="rtl">پدرم نیز به تو دست نیافت/تا به منزلگه جاوید شتافت</p> <p dir="rtl">لیک هنگام دم باز پسین/چون تو بر شاخ شدی جای گزین</p> <p dir="rtl">از سر حسرت با من فرمود/کاین همان زاغ پلیدست که بود</p> <p dir="rtl">عمر من نیز به یغما رفته است/یک گل از صد گل تو نشکفته است </p> <p dir="rtl">چیست سرمایه این عمر دراز/رازی اینجاست تو بگشا این راز</p> <p dir="rtl">&nbsp;</p> <p dir="rtl">زاغ گفت :ار تو در این تدبیری/عهد کن تا سخنم بپذیری</p> <p dir="rtl">عمرتان گر که پذیرد کم و کاست/دگری را چه گنه کاین ز شماست</p> <p dir="rtl">ز آسمان هیچ نیایید فرود/آخر از اینهمه پرواز چه سود </p> <p dir="rtl">پدر من که پس از سیصد و اند/کان اندرز بد و دانش پند</p> <p dir="rtl">بارها گفت که بر چرخ اثیر/بادها راست فراوان تاثیر</p> <p dir="rtl">بادها کز زبر خاک وزند/تن و جان را نرسانند گزند</p> <p dir="rtl">هرچه از خاک شوی بالاتر/باد را بیش گزند گزند است و ضرر </p> <p dir="rtl">تا بدانجا که بر اوج افلاک/آیت مرگ شود پیک هلاک</p> <p dir="rtl">ما ازآن سال بسی یافته ایم/کز بلندی رخ بر تافته ایم</p> <p dir="rtl">زاغ را میل کند دل به نشیب/عمر بسیارش ازآن گشته نصیب</p> <p dir="rtl">دیگر ان خاصیت مردار است/عمر مردار خواران بسیار است </p> <p dir="rtl">گند و مردار بهین درمان است/چاره رنج تو زان آسان است</p> <p dir="rtl">خیز و زین ره چرخ مپوی/طعمه خویش بر افلاک مپوی</p> <p dir="rtl">ناودان جایگهی سخت نکوست/به ازآن کنج حیاط و لب جوست</p> <p dir="rtl">من که بس نکته نیکو دانم/راه هر برزن و هر کو دانم </p> <p dir="rtl">خانه ای در پس باغی دارم/ون در آن گوشه سراغی دارم</p> <p dir="rtl">خوان گسترده الوانی هست/خوردنیهای فراوانی هست</p> <p dir="rtl">&nbsp;</p> <p dir="rtl">آنچه زان زاغ چنین داد سراغ/گند زاری بود اندر پس باغ</p> <p dir="rtl">بوی بد رفته از آن تا ره دور/معدن پشه مقام زنبور </p> <p dir="rtl">نفرتش گشته بلای دل و جان/سوزش و کوری دو دیده از آن</p> <p dir="rtl">آن دو همراه رسیدند از راه/زاغ بر سر سفره خود کرد نگاه</p> <p dir="rtl">گفت : خوانی که چنین الوانست/لایق حضرت این مهمانست</p> <p dir="rtl">می کنم شکر که درویش نیم/خجل از ما حضر خویش نیم </p> <p dir="rtl">گفت و بنشست و بخورد از آن گند/تا بیاموزد ازو مهمان پند</p> <p dir="rtl">&nbsp;</p> <p dir="rtl">عمر در اوج فلک برده به سر/دم زده در نفس باد سحر</p> <p dir="rtl">ابر را دیده به زیر پر خویش/حیوان را همه فرمانبر خویش</p> <p dir="rtl">بارها آمده شادان ز سفر/به رهش بسته فلک طاق ظفر </p> <p dir="rtl">سینه کبک و تذرو و تیهو/تازه و گرم شده طعمه او</p> <p dir="rtl">اینک افتاده بر این لاشه و گند/باید از زاغ بیاموزد پند</p> <p dir="rtl">&nbsp;</p> <p dir="rtl">بوی گندش دل و جان تافته بود/حال بیماری دق یافته بود</p> <p dir="rtl">دلش از نفرت و بیزاری ریش/گیج شد . بست دمی دیده خویش </p> <p dir="rtl">یادش آمد که بر آن اوج سپهر/هست پیروزی و زیبایی و مهر</p> <p dir="rtl">فر و آزادی و فتح و ظفرست/نفس خرم باد سحرست</p> <p dir="rtl">دیده بگشود و بهر سو نگریست/دید گردش اثری زینها نیست</p> <p dir="rtl">آنچه بود از همه سو خواری بود/وحشت و نفرت و بیزاری بود </p> <p dir="rtl">بال بر هم زد و بر جست از جا/گفت کای یار ببخشای مرا</p> <p dir="rtl">سالها باش و بدین عیش بناز/تو و مردار تو و عمر دراز</p> <p dir="rtl">من نیم در خور این مهمانی/گند و مردار تو را ارزانی</p> <p dir="rtl">گر بر اوج فلکم باید مرد/عمر در گند به سر نتوان برد </p> <p dir="rtl">&nbsp;</p> <p dir="rtl">شهپر شاه هوا اوج گرفت/زاغ را دیده بر او مانده شگفت</p> <p dir="rtl">سوی بالا شد و بالاتر شد/راست با مهر فلک همسر شد</p> <p dir="rtl">لحظه ای چند بر این لوح کبود/نقطه ای بود و سپس هیچ نبود </p> <p dir="rtl">&nbsp;</p> <p dir="rtl">شعر از دکتر پرویز خانلری</p> text/html 2013-02-06T19:49:45+01:00 syahsefid.mihanblog.com محمد AB هی... http://syahsefid.mihanblog.com/post/116 <div class="article-content">گرچه ناآگاه خنجر می&nbsp;زنند<br>دوستان هم گاه خنجر می&nbsp;زنند<br>گاه بهر مال اشباه الرجال<br>گاه بهر جاه خنجر می&nbsp;زنند<br>روز روشن، خیل شاعر پیشگان<br>با هلال ماه خنجر می&nbsp;زنند<br>بانوان دل نازك و كم طاقتند<br>با كمی اكراه خنجر می&nbsp;زنند<br>پیروان حكمت «خیرالامور...»<br>در میان راه خنجر می&nbsp;زنند<br>«مؤمنان آئینه یكدیگرند»<br>لیك اما، آه خنجر می&nbsp;زنند<br>عارفان هم گاه گاه از پشت سر<br>فی&nbsp;سبیل&nbsp;الله خنجر می&nbsp;زنند<br>عده&nbsp;ای هق&nbsp;هق كنان و عده&nbsp;ای <br>قاه اندر قاه خنجر می&nbsp;زنند<br>ای برادر بد به دل وارد مكن<br>در زمان شاه خنجر می&nbsp;زنند </div> text/html 2013-02-06T19:48:21+01:00 syahsefid.mihanblog.com محمد AB گوشه ای از آسمان http://syahsefid.mihanblog.com/post/115 <div class="article-content"><div align="justify">روزى چند شكارچى وارد جنگلى تاریك شده و كلبه‏اى یافتند كه در آن درویشى در حال عبادت در مقابل یك صلیب چوبى بود. صورت او از شادى مى‏درخشید. "عصر بخیر برادر، امیدوارم كه خداوند روز خوبى را به ما عطا فرماید. شما بسیار شاد به نظر مى‏آیید"."من همیشه شاد هستم".<br><br>"شما با ریاضت و توبه در این كلبه‏ى متروك شاد هستید؟ ما با این‏كه همه چیز داریم خوشحال نیستیم. تو شادى را در كجا یافتى؟". "من در این‏جا و در همین غار شادى را یافتم. اگر از آن سوراخ نگاه كنید لحظه‏اى از شادى مرا لمس خواهید كرد". و او به آن‏ها پنجره‏اى كوچك را نشان داد.<br><br>"تو مى‏خواهى ما را گول بزنى، زیرا تنها چیزى كه ما مى‏بینیم شاخه‏هایى از یك درخت است". "نگاه دیگرى به آن بینداز". "تمام آن چیزى كه ما مى‏بینیم چند شاخه و گوشه‏ى كوچكى از آسمان است". زاهد گفت: "همان دلیل شادى من است. تنها گوشه‏ى كوچكى از بهشت".<br><br>سرور، طبیعت حقیقى انسان است. لازم نیست آن را به دست آوریم. فقط باید دوباره آن را آشكار سازیم، زیرا هم‏اكنون آن را در اختیار داریم. ما خودِ سروریم. اگر در جاى دیگرى به جستجوى آن بپردازیم بدون شك آن را از دست خواهیم داد. جستجو را متوقف ساخته و نگاهتان را به درون خویش معطوف سازید. در آن‏جا بزرگ‏ترین شگفتى‏هاى زندگى در انتظار شماست، زیرا آنچه را كه در طى زندگى‏هاى متعدد به روى زمین در جستجویش بودید، هم‏اكنون نیز به دنبالش هستید. لزومى ندارد كه آن را گدایى كنید شما پادشاه زاده شده‏اید. پادشاهى خداوند در درون شماست ولى چشمان شما آن را در بیرون جستجو مى‏كند، از این‏رو همیشه آن را از دست مى‏دهید. شادى در پشت چشمان شماست نه در مقابل آن. پادشاهى خداوند داراى جلوه ظاهرى نیست، بلكه در فطرت شماست. لازم نیست كسى جستجو كند؛ زیرا آن طبیعت حقیقى جستجوكننده است. پس از این حتى در دل تاریك‏ترین جنگل‏ها و تنهاى تنها در یك غار، انسان مى‏تواند شاد باشد. در غیر این صورت حتى قصرها نیز فقط مى‏توانند بدبختى بیافرینند.<br><br>مشكلات و گرفتارى‏هاى گوناگونى در جهان وجود دارد. افراد مستمند از یك نوع بدبختى رنج مى‏برند و ثروتمندان از نوعى دیگر. ولى به هر حال هیچ فرقى نمى‏كند. هر كس به نوعى از بدبختى رنج مى‏برد، و گاهى از اوقات اتفاق مى‏افتد كه یك ثروتمند رنج بیش‏ترى مى‏برد، زیرا او بیش‏تر مى‏تواند بپردازد و داراى امكانات بیش‏ترى است و از قدرت انتخاب بیش‏ترى برخوردار است. یك فرد فقیر نمى‏تواند مانند یك ثروتمند بدبختى زیادى را بخرد.<br><br>از این‏رو ثروتمندترین اشخاص، بیش از همه در جهان احساس بدبختى مى‏كنند. به عبارتى دیگر ثروتمندترین انسان‏ها تبدیل به فقیرترین آن‏ها مى‏شوند. در حقیقت زمانى كه ثروتمند مى‏شوید، براى اولین بار در زندگى فقر را احساس مى‏كنید. اگر فقیر باشید مى‏توانید این امید را داشته باشید كه روزى ثروتمند مى‏شوید و جشن و شادى را تجربه مى‏كنید، ولى وقتى از تمام امكانات دنیایى بهره‏مند مى‏شوید، ناگهان احساس مى‏كنید امیدتان از دست رفته و ناامیدى عظیمى جاى آن را پر كرده است. احساس یأس و ناامیدى وجودتان را فرامى‏گیرد و دیگر امیدى به آینده ندارید، زیرا آخرین امیدتان نیز بر باد رفته است. شما همیشه با این فكر كه: "روزى ثروتمند مى‏شوم و همه چیز بهتر مى‏شود" زندگى كرده‏اید. ولى بعداً متوجه مى‏شوید با وجودى كه ثروتمند شده‏اید هیچ چیز تغییر نكرده است و احساس غم و رنج درونى مثل همیشه همراه شماست.<br><br>در حقیقت به دلیل برخوردارى از ثروت بیرونى و در اثر تماس با آن مى‏توانید با وضوح بیش‏تر و بسیار دقیق‏تر و هوشیارانه‏تر فقر درونى خویش را مشاهده كنید. ثروت بیرونى فقط زمینه‏اى براى درك و احساس فقر درونى فراهم مى‏آورد. ثروت بیرونى شما را از تهى بودن درونى‏تان آگاه مى‏سازد.<br></div></div> <div id="jc"> <h4>افزودن نظر</h4></div> text/html 2013-02-06T19:37:15+01:00 syahsefid.mihanblog.com محمد AB آرزو http://syahsefid.mihanblog.com/post/113 <div class="article-content"><div align="justify">سه دوست در یك اتومبیل به مسافرت رفته بودند و متاسفانه یك تصادف مرگبار باعث شد كه هر سه در جا كشته شوند یك لحظه بعد روح هر سه دم دروازه بهشت بود و فرشته نگهبان بهشت داشت آماده می شد كه آنها را به بهشت راه دهد...<br>یك سوال!!!<br><br>_ الان كه هر سه تا دارین وارد بهشت می شین اونجا روی زمین بدن هاتون روی برانكارد در حال تشییع شدن بسوی قبرستان است و خانواده ها و دوستان در حال عزاداری در غم از دست دادن شما هستند دوست دارین وقتی دارن از كنار جنازه راه می رن در مورد شما چی بگن؟<br><br>اولی گفت : دوست دارم پشت سرم بگن كه من جز بهترین پزشكان زمان خود بودم و مرد بسیار خوب و عزیزی برای خانواده ام<br><br>دومی گفت : دوست دارم پشت سرم بگن كه من جز بهترین معلم های زمان خود بودم و توانسته ام اثر بسیار بزرگی روی آدمهای نسل بعد از خودم بگذارم<br><br>سومی گفت : دوست دارم بگن : نگاه كن داره تكون می خوره مثل اینكه زنده است</div></div> <div id="jc"> <h4><br></h4></div> text/html 2013-02-06T19:35:02+01:00 syahsefid.mihanblog.com محمد AB عشق ماندنی http://syahsefid.mihanblog.com/post/112 <div class="article-content"> <p style="MARGIN: 5px" align="center"><font face="Tahoma" size="2">&nbsp;&nbsp; &gt;Blank&gt; این عشق ماندنی </font></p> <p style="MARGIN: 5px" align="center"><font face="Tahoma" size="2">این شعر بودنی</font></p> <p style="MARGIN: 5px" align="center"><font face="Tahoma" size="2">این لحظه های با تو نشستن</font></p> <p style="MARGIN: 5px" align="center"><font face="Tahoma" size="2">سرودنی ست</font></p> <p style="MARGIN: 5px" align="center">&nbsp;</p> <p style="MARGIN: 5px" align="center"><font face="Tahoma" size="2">این لحظه های ناب </font></p> <p style="MARGIN: 5px" align="center"><font face="Tahoma" size="2">در لحظه های بی خودی و مستی</font></p> <p style="MARGIN: 5px" align="center"><font face="Tahoma" size="2">شعر بلند حافظ</font></p> <p style="MARGIN: 5px" align="center"><font face="Tahoma" size="2">از تو شنودنی ست</font></p> <p style="MARGIN: 5px" align="center">&nbsp;</p> <p style="MARGIN: 5px" align="center"><font face="Tahoma" size="2">این سر</font></p> <p style="MARGIN: 5px" align="center"><font face="Tahoma" size="2">- نه مست باده،</font></p> <p style="MARGIN: 5px" align="center"><font face="Tahoma" size="2">این سر كه مست</font></p> <p style="MARGIN: 5px" align="center"><font face="Tahoma" size="2">مست دو چشم سیاه توست</font></p> <p style="MARGIN: 5px" align="center"><font face="Tahoma" size="2">اینك به خاك پای تو می سایم</font></p> <p style="MARGIN: 5px" align="center"><font face="Tahoma" size="2">كاین سر به خاك پای تو با شوق سودنی ست</font></p> <p style="MARGIN: 5px" align="center">&nbsp;</p> <p style="MARGIN: 5px" align="center"><font face="Tahoma" size="2">تنها تو را ستودمت كه بدانند مردمان</font></p> <p style="MARGIN: 5px" align="center"><font face="Tahoma" size="2">محبوب من به سان خدایان ستودنی ست</font></p> <p style="MARGIN: 5px" align="center">&nbsp;</p> <p style="MARGIN: 5px" align="center"><font face="Tahoma" size="2">من پاكباز عاشقم </font></p> <p style="MARGIN: 5px" align="center"><font face="Tahoma" size="2">از عاشقان تو </font></p> <p style="MARGIN: 5px" align="center"><font face="Tahoma" size="2">با مرگم&nbsp; آزمای</font></p> <p style="MARGIN: 5px" align="center"><font face="Tahoma" size="2">با مرگ اگر كه شیوه تو آزمودنی ست</font></p> <p style="MARGIN: 5px" align="center">&nbsp;</p> <p style="MARGIN: 5px" align="center"><font face="Tahoma" size="2">این تیره روزگار</font></p> <p style="MARGIN: 5px" align="center"><font face="Tahoma" size="2">در پرده غبار دلم را فرو گرفت </font></p> <p style="MARGIN: 5px" align="center"><font face="Tahoma" size="2">تنها به خنده</font></p> <p style="MARGIN: 5px" align="center"><font face="Tahoma" size="2">یا به شكر خنده های تو </font></p> <p style="MARGIN: 5px" align="center"><font face="Tahoma" size="2">گرد و غبار از دل تنگم زدودنی ست</font></p> <p style="MARGIN: 5px" align="center">&nbsp;</p> <p style="MARGIN: 5px" align="center"><font face="Tahoma" size="2">در روزگار هر كه ندزدید مفت باخت</font></p> <p style="MARGIN: 5px" align="center"><font face="Tahoma" size="2">من نیز می ربایم</font></p> <p style="MARGIN: 5px" align="center"><font face="Tahoma" size="2">اما چه ؟</font></p> <p style="MARGIN: 5px" align="center"><font face="Tahoma" size="2">- بوسه،</font></p> <p style="MARGIN: 5px" align="center"><font face="Tahoma" size="2">بوسه از آن لب ربودنی ست</font></p> <p style="MARGIN: 5px" align="center">&nbsp;</p> <p style="MARGIN: 5px" align="center"><font face="Tahoma" size="2">تنها تویی كه بود و نمودت یگانه بود</font></p> <p style="MARGIN: 5px" align="center"><font face="Tahoma" size="2">غیر از تو، هر كه بود</font></p> <p style="MARGIN: 5px" align="center"><font face="Tahoma" size="2">هر آنچه نمود</font></p> <p style="MARGIN: 5px" align="center"><font face="Tahoma" size="2">نیست</font></p> <p style="MARGIN: 5px" align="center">&nbsp;</p> <p style="MARGIN: 5px" align="center"><font face="Tahoma" size="2">بگشای در به روی من و عهد وعشق بند</font></p> <p style="MARGIN: 5px" align="center"><font face="Tahoma" size="2">كاین عهد بستنی </font></p> <p style="MARGIN: 5px" align="center"><font face="Tahoma" size="2">- این در گشودنی ست</font></p> <p style="MARGIN: 5px" align="center">&nbsp;</p> <p style="MARGIN: 5px" align="center"><font face="Tahoma" size="2">این شعر خواندنی</font></p> <p style="MARGIN: 5px" align="center"><font face="Tahoma" size="2">این عشق ماندنی</font></p> <p style="MARGIN: 5px" align="center"><font face="Tahoma" size="2">این شور بودنی ست </font></p> <p style="MARGIN: 5px" align="center">&nbsp;</p> <p style="MARGIN: 5px" align="center"><font face="Tahoma" size="2">این لحظه های پر شور</font></p> <p style="MARGIN: 5px" align="center"><font face="Tahoma" size="2">این لحظه های ناب</font></p> <p style="MARGIN: 5px" align="center"><font face="Tahoma" size="2">این لحظه های با تو نشستن</font></p> <p style="margin: 5px;" align="center"><font face="Tahoma" size="2">- سرودنی ست</font></p><p style="margin: 5px;" align="center"><br></p><p style="margin: 5px;" align="center"><br></p><p style="margin: 5px; text-align: left;"><span class="article-section"><a href="/%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C/">&nbsp;</a>- </span><span class="article-section"><a href="/%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C/%D8%AD%D9%85%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%B5%D8%AF%D9%82/">حمید مصدق </a></span></p></div> text/html 2013-02-06T19:09:16+01:00 syahsefid.mihanblog.com محمد AB شعر بیمار از فروغ http://syahsefid.mihanblog.com/post/110 <div style="text-align: center; color: rgb(0, 0, 0);" class="headertext" dir="rtl"><strong> <marquee behavior="”scroll”" bgcolor="”#808000”" height="”50”" width="”50%”"> <font helvetica,="" sans-serif”="" face="”Arial," size="”2”"> بیمار </font></marquee> <hr color="”#00800”" width="50%”" align="”center”"> </strong></div><div style="text-align: center; color: rgb(0, 0, 0);"><br></div> <div dir="rtl" style="line-height: 18pt; text-align: center; color: rgb(0, 0, 0);"> <p class="txt"><strong>طفلی غنوده در بر من بیمار <br>با گونه های سرخ تب آلوده <br>با گیسوان در هم آشفته <br>تا نیمه شب ز درد نیاسوده <br>هر دم میان پنجه من لرزد <br>انگشتهای لاغر و تبدارش <br>من ناله میكنم كه خداوندا <br>جانم بگیر و كم بده آزارش <br>گاهی میان وحشت تنهایی <br>پرسم ز خود كه چیست سرانجامش <br>اشكم به روی گونه فرو غلطد <br>چون بشنوم ز ناله خود نامش <br>ای اختران كه غرق تماشایید <br>این كودك منست كه بیمارست <br>شب تا سحر نخفتم و می بینید <br>این دیده منست كه بیدارست <br>یادم آید كه بوسه طلب میكرد <br>با خنده های دلكش مستانه <br>یا می نشست با نگهی بی تاب <br>در انتظار خوردن صبحانه <br>گاهی بگوش من رسد آوایش <br>ماما دلم ز فرط تعب سوزد <br>بینم درون بستر مغشوشی <br>طفلی میان آتش تب سوزد <br>شب خامش است و در بر من نالد <br>او خسته جان ز شدت بیماری <br>بر اضطراب و وحشت من خندد <br>تك ضربه های ساعت دیواری</strong></p></div> text/html 2012-04-30T14:30:08+01:00 syahsefid.mihanblog.com محمد AB لحظاتی با شعر http://syahsefid.mihanblog.com/post/84 <span class="Apple-style-span" style="font-family: Tahoma, 'Arial Unicode MS'; font-size: 10px; color: rgb(51, 51, 51); "><div class="entry" style="line-height: 1.4em; "><p align="justify" style="line-height: 18px; margin-top: 0px; margin-right: 0px; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; "><br>ای هدهد صبا به سبا می‌فرستمت<br><br>بنگر که از کجا به کجا می‌فرستمت<br><br><br>حیف است طایری چو تو در خاکدان غم<br><br>زین جا به آشیان وفا می‌فرستمت<br><br><br>در راه عشق مرحله قرب و بعد نیست<br><br>می‌بینمت عیان و دعا می‌فرستمت<br><br><br>هر صبح و شام قافله‌ای از دعای خیر<br><br>در صحبت شمال و صبا می‌فرستمت<br><br><br>تا لشکر غمت نکند ملک دل خراب<br><br>جان عزیز خود به نوا می‌فرستمت<br><br><br>ای غایب از نظر که شدی همنشین دل<br><br>می‌گویمت دعا و ثنا می‌فرستمت<br><br><br>در روی خود تفرج صنع خدای کن<br><br>کیینه خدای نما می‌فرستمت<br><br><br>تا مطربان ز شوق منت آگهی دهند<br><br>قول و غزل به ساز و نوا می‌فرستمت<br><br><br>ساقی بیا که هاتف غیبم به مژده گفت<br><br>با درد صبر کن که دوا می‌فرستمت<br><br><br>حافظ سرود مجلس ما ذکر خیر توست<br><br>بشتاب هان که اسب و قبا می‌فرستمت</p></div><ul style="list-style-type: none; margin-top: 0px; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; padding-top: 0px; padding-right: 0px; padding-bottom: 0px; padding-left: 0px; margin-right: 10px; ">ارسال شده در<li>&nbsp;&nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp;<a href="http://omeabiha-khafr.mihanblog.com/post/category/1" style="color: rgb(0, 102, 204); text-decoration: none; ">گلچین اشعار زیبائی از خواجه حافظ</a></li></ul></span> text/html 2012-01-13T20:45:24+01:00 syahsefid.mihanblog.com محمد AB دلتنگی یار ! http://syahsefid.mihanblog.com/post/41 <br> <div class="posttitle" dir="rtl"> دلتنگی یار ! </div> <p dir="rtl"> </p><p> </p> <p class="MsoNormal" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: Tahoma;" lang="FA">خیلی دلم برات تنگ شده </span></span></p> <p class="MsoNormal" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: Tahoma;" lang="FA">تنگ دلبریهای عاشقونت </span></span></p> <p class="MsoNormal" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: Tahoma;" lang="FA">دلم می خواد یه روز از صبح تا شب بشینم جلوت و چشم تو چشت خیره کنم و با صدای تاپ تاپ قلبم حرفامو بهت بزنم </span></span></p> <p class="MsoNormal" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: Tahoma;" lang="FA">می دونم هیچ وقت در مورد هیچ کس اشتباه نمی کنی و همیشه قضاوتات درسته درسته </span></span></p> <p class="MsoNormal" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: Tahoma;" lang="FA">ولی تو که اینقدر خوب و مهربونی چرا دیر به دیر به من سر میزنی ؟</span></span></p> <p class="MsoNormal" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: Tahoma;" lang="FA">تو که می دونی اگه دستمو ول کنی گم میشم چرا گاهی از دستم خسته میشی و رهام می کنی ؟</span></span></p> <p class="MsoNormal" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: Tahoma;" lang="FA">مگه نمی دونی چقدر بهت وابستم ؟ چرا تنهام میذاری و چشم انتظارم می کنی ؟</span></span></p> <p class="MsoNormal" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: Tahoma;" lang="FA">اگه نبود هرکی رو بشه تحمل کرد نبودن تو رو یه لحظه هم نمیشه </span></span></p> <p class="MsoNormal" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="font-family: Tahoma;" lang="FA"><span style="font-size: small;">قربونت بشم تنهام نذار ، تو مثل من کم صبر و کم طاقت نیستی ، تحملم کن ، سعی می کنم بهتر بشم ، سعی می کنم . </span></span></p> <p class="MsoNormal" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">&nbsp;</p> <p class="MsoNormal" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="font-family: Tahoma;" lang="FA"><span style="font-size: small;"><span style="color: rgb(255, 0, 0);">پ ن :</span> <span style="color: rgb(0, 128, 0);">باز امشب دلش برام تنگ شده بود !!!</span></span></span></p> <p class="MsoNormal" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="font-family: Tahoma;" lang="FA"><span style="font-size: small;">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; <span style="color: rgb(0, 128, 0);">انت الذاکر قبل الذاکرین&nbsp; </span></span></span></p> <p class="MsoNormal" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"> <span style="font-size: small;"><span style="color: rgb(0, 128, 0);"></span></span></p> <p class="MsoNormal" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="font-size: small;"><span style="color: rgb(0, 128, 0);"><span style="font-family: Tahoma;" lang="FA">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; اَنْتَ البادی بالإحسانِ</span><span style="font-family: Tahoma;" lang="FA"> </span></span></span><span style="font-family: Tahoma;" lang="FA"><span style="font-size: small;"><span style="color: rgb(0, 128, 0);">قَبْلَ تَوَجُّه العابدینَ</span></span></span></p> text/html 2012-01-13T20:42:28+01:00 syahsefid.mihanblog.com محمد AB الهی ... http://syahsefid.mihanblog.com/post/40 <img style="width: 228px; height: 16px;" src="http://www.majlesekhobregan.ir/fa/publications/mags/is_gv/magazines/005/images/hr_08_ri.jpg" alt="" border="0" hspace="0" align="bottom" vspace="0"><img style="width: 268px; height: 16px;" src="http://www.majlesekhobregan.ir/fa/publications/mags/is_gv/magazines/005/images/hr_08_le.jpg" alt="" border="0" hspace="0" align="bottom" vspace="0"><br><br><p style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: Tahoma;" lang="FA">الهی !</span></span></p> <p style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: Tahoma;" lang="FA">ای خالق بی مدد و ای واحد بی عدد ، </span></span></p> <p style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: Tahoma;" lang="FA">ای اول بی هدایت و ای آخر بی نهایت ، </span></span></p> <p style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: Tahoma;" lang="FA">ای ظاهر بی صورت و ای باطن بی سیرت ، </span></span></p> <p style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: Tahoma;" lang="FA">ای حی بی ذلت ای معطی بی فطرت و ای بخشنده بی منت ، </span></span></p> <p style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: Tahoma;" lang="FA">ای داننده رازها ، </span></span></p> <p style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: Tahoma;" lang="FA">ای شنونده آوازها ، </span></span></p> <p style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: Tahoma;" lang="FA">ای بیننده نمازها ، </span></span></p> <p style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: Tahoma;" lang="FA">ای شناسنده نامها ، </span></span></p> <p style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: Tahoma;" lang="FA">ای رساننده گامها ، </span></span></p> <p style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: Tahoma;" lang="FA">ای مبرا از عوایق ، </span></span></p> <p style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: Tahoma;" lang="FA">ای مطلع بر حقایق ، </span></span></p> <p style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: Tahoma;" lang="FA">ای مهربان بر خلایق ، </span></span></p> <p style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: Tahoma;" lang="FA">عذرهای ما بپذیر که تو غنی و مافقیر </span></span></p> <p style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: Tahoma;" lang="FA">و بر عیبهای ما مگیر که تو قوی و ما حقیر ، </span></span></p> <p style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="font-family: Tahoma;" lang="FA"><span style="font-size: small;">از بنده خطا آید و ذلت و از تو عطا آید و رحمت .</span></span></p> <p style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="font-family: Tahoma;" lang="FA">&nbsp;</span><span style="font-family: Tahoma;" lang="FA"><span style="color: rgb(51, 153, 102);"><span style="font-size: small;">خواجه عبدالله انصاری</span></span></span></p> <br><br> text/html 2012-01-12T12:53:35+01:00 syahsefid.mihanblog.com محمد AB اولین ملاقات http://syahsefid.mihanblog.com/post/39 <div class="content"> <div id="post_message_226361"> <blockquote class="postcontent restore "> <div style="text-align: right;"><span style="font-family: arial;"><font size="4"><font color="navy"><b>اولین ملاقات٬ ایستگاه اتوبوس بود.</b></font></font></span><br> <span style="font-family: arial;"><font size="4"><font color="navy"><b>ساعت هشت صبح.</b></font></font></span><br> <span style="font-family: arial;"><font size="4"><font color="navy"><b>من و اون تنها.</b></font></font></span><br> <span style="font-family: arial;"><font size="4"><font color="navy"><b>نشسته بود روی نیکت چوبی و چشاش خط کشیده بود به اسفالت داغ خیابون.</b></font></font></span><br> <span style="font-family: arial;"><font size="4"><font color="navy"><b>سیر نگاش کردم.</b></font></font></span><br> <span style="font-family: arial;"><font size="4"><font color="navy"><b>هیچ توجهی به دور و برش نداشت.</b></font></font></span><br> <span style="font-family: arial;"><font size="4"><font color="navy"><b>ترکیب صورت گرد و رنگ پریدش با ابروهای هلالی و چشمای سیاه یه ترکیب استثنایی بود.</b></font></font></span><br> <span style="font-family: arial;"><font size="4"><font color="navy"><b>یه نقاشی منحصر به فرد.</b></font></font></span><br> <span style="font-family: arial;"><font size="4"><font color="navy"><b>غمی که از حالت صورتش می خوندم منو هم تحت تاثیر قرار داده بود.</b></font></font></span><br> <span style="font-family: arial;"><font size="4"><font color="navy"><b>اتوبوس که می اومد اون لحظه ساکت و خلسه وار من و شاید اون تموم می شد.</b></font></font></span><br> <span style="font-family: arial;"><font size="4"><font color="navy"><b>دیگه عادت کرده بودم.</b></font></font></span><br> <span style="font-family: arial;"><font size="4"><font color="navy"><b>دیدن اون دختر هر روز در همون لحظه برای من حکم یه عادت لذت بخش رو پیدا کرده بود.</b></font></font></span><br> <span style="font-family: arial;"><font size="4"><font color="navy"><b>نمی دونم چرا اون روزای اول هیچوقت سعی نکردم سر صحبت رو با اون باز کنم.</b></font></font></span><br> <span style="font-family: arial;"><font size="4"><font color="navy"><b>شاید یه جور ترس از دست دادنش بود.</b></font></font></span><br> <span style="font-family: arial;"><font size="4"><font color="navy"><b>شایدم نمی خواستم نقش یه مزاحم رو بازی کنم.</b></font></font></span><br> <span style="font-family: arial;"><font size="4"><font color="navy"><b>من به همین تماشای ساده راضی بودم.</b></font></font></span><br> <span style="font-family: arial;"><font size="4"><font color="navy"><b>دختر هر روز با همون چشم های معصوم و غمگین با همون روسری بنفش بی حال و با همون کیف مشکی رنگ و رو رفته می اومد و همون جای همیشگی خودش می نشست.</b></font></font></span><br> <span style="font-family: arial;"><font size="4"><font color="navy"><b>نمی دونم توی اون روزها اصلا منو دیده بود یا نه.</b></font></font></span><br> <span style="font-family: arial;"><font size="4"><font color="navy"><b>هر روز زودتر از او می اومدم و هر روز ترس اینکه مبادا اون نیاد مثل خوره توی تنم می افتاد.</b></font></font></span><br> <span style="font-family: arial;"><font size="4"><font color="navy"><b>هیچوقت برای هیچ کس همچین احساس پر تشویش و در عین حال لذت بخشی رو نداشتم.</b></font></font></span><br> <span style="font-family: arial;"><font size="4"><font color="navy"><b>حس حضور دختر روی اون نیمکت برای من پر بود از آرامش ... آرامش و شاید چیزدیگه ای شبیه نیاز.</b></font></font></span><br> <span style="font-family: arial;"><font size="4"><font color="navy"><b>اعتراف می کنم به حضورش هرچند کوتاه و هر چند در سکوت نیاز داشتم.</b></font></font></span><br> <span style="font-family: arial;"><font size="4"><font color="navy"><b>هفته ها گذشت و من در گذشت این هفته ها اون قدر تغییر کردم که شاید خودمم باور نمی کردم.</b></font></font></span><br> <span style="font-family: arial;"><font size="4"><font color="navy"><b>دیگه رفتنم به ایستگاه مثل همیشه نبود.</b></font></font></span><br> <span style="font-family: arial;"><font size="4"><font color="navy"><b>مثل دیوانه ها مدام ساعت رو نگاه می کردم و بی تابی عجیبی روحم رو اسیر خودش کرده بود.</b></font></font></span><br> <span style="font-family: arial;"><font size="4"><font color="navy"><b>دیگه صورتم اصلاح شده و موهام مرتب نبود.</b></font></font></span><br> <span style="font-family: arial;"><font size="4"><font color="navy"><b>بی خوابی شبها و سیگار های پی در پی.</b></font></font></span><br> <span style="font-family: arial;"><font size="4"><font color="navy"><b>خواب های آشفته لحظه ای و تصور گم کردن یا نیامدن او تموم شب هامو پر کرده بود.</b></font></font></span><br> <span style="font-family: arial;"><font size="4"><font color="navy"><b>نمی دونم چرا و چطور به این روز افتادم.</b></font></font></span><br> <span style="font-family: arial;"><font size="4"><font color="navy"><b>فقط باور کرده بودم که من عوض شدم و اینو همه به من گوشزد می کردن.</b></font></font></span><br> <span style="font-family: arial;"><font size="4"><font color="navy"><b>یه روز صبح وسوسه عجیبی به دلم افتاد که اون روز به ایستگاه نرم.</b></font></font></span><br> <span style="font-family: arial;"><font size="4"><font color="navy"><b>شاید می خواستم با خودم لجبازی کنم و شاید ... نمی دونم.</b></font></font></span><br> <span style="font-family: arial;"><font size="4"><font color="navy"><b>اون روز صدای تیک تاک ساعت مثل پتک به سرم کوبیده می شد و مدام انگشتام شقیقه های داغمو فشارمی داد.</b></font></font></span><br> <span style="font-family: arial;"><font size="4"><font color="navy"><b>نمی تونستم.</b></font></font></span><br> <span style="font-family: arial;"><font size="4"><font color="navy"><b>دو دقیقه مونده به ساعت هشت دیوانه وار بدون پوشیدن لباس مناسب و بدون اینکه حتی کیفم رو بردارم دوان دوان از خونه زدم بیرون و به سمت ایستگاه رفتم.</b></font></font></span><br> <span style="font-family: arial;"><font size="4"><font color="navy"><b>از دور اتوبوس رو دیدم که بعد از مکثی کوتاه حرکت کرد و دور شد و غباری از دود پشت سرش به جا گذاشت.</b></font></font></span><br> <span style="font-family: arial;"><font size="4"><font color="navy"><b>من ... درست مثل یک دونده استقامت که در آخرین لحظه از رسیدن به خط پایان جا می مونه دو زانو روی آسفالت افتادم و بدون توجه به نگاه های متعجب و خیره مردم با چشمای اشک آلود رفتن و درو شدن اتوبوس رو نگاه می کردم.</b></font></font></span><br> <span style="font-family: arial;"><font size="4"><font color="navy"><b>حس می کردم برای همیشه اونو از دست دادم.</b></font></font></span><br> <span style="font-family: arial;"><font size="4"><font color="navy"><b>کسی که اصلا مال من نبود و حتی منو نمی شناخت.</b></font></font></span><br> <span style="font-family: arial;"><font size="4"><font color="navy"><b>از خودم و غرورم بدم می اومد.</b></font></font></span><br> <span style="font-family: arial;"><font size="4"><font color="navy"><b>با اینکه چیزی در اعماق دلم به من امید می داد که فردا دوباره تو و اون روی همون نیمکت کنار هم می نشینید و دوباره تو می تونی اونو برای چند لحظه برای خودت داشته باشی ... بازم نمی دونستم چطور تا شب می تونم این احساس دلتنگی عجیب رو که مثل دو تا دست قوی گلومو فشار می داد تحمل کنم.</b></font></font></span><br> <span style="font-family: arial;"><font size="4"><font color="navy"><b>بلند شدم و ایستادم.</b></font></font></span><br> <span style="font-family: arial;"><font size="4"><font color="navy"><b>در اون لحظه که مضحکه عام و خاص شده بودم هیچی برام مهم نبود جز دیدن اون.</b></font></font></span><br> <span style="font-family: arial;"><font size="4"><font color="navy"><b>درست لحظه ای که مثل بچه های سرخورده قصد داشتم به خونه برگردم و تا شب در عذاب این روز نکبت وار توی قفس تنهایی خودم اسیر بشم تصویری مبهم از پشت خیسی چشمام منو وادار به ایستادن کرد.</b></font></font></span><br> <span style="font-family: arial;"><font size="4"><font color="navy"><b>طرح اندام اون ( که مثل نقاشی پرتره صورت مادرم از بر کرده بودم ) پشت نیمکت ایستگاه اتوبوس شکل گرفته بود.</b></font></font></span><br> <span style="font-family: arial;"><font size="4"><font color="navy"><b>دقیق که نگاه کردم دیدمش.</b></font></font></span><br> <span style="font-family: arial;"><font size="4"><font color="navy"><b>خودش بود.</b></font></font></span><br> <span style="font-family: arial;"><font size="4"><font color="navy"><b>انگار تمام راه رو دویده بود.</b></font></font></span><br> <span style="font-family: arial;"><font size="4"><font color="navy"><b>داشت به من نگاه می کرد.</b></font></font></span><br> <span style="font-family: arial;"><font size="4"><font color="navy"><b>نفس نفس می زد و گونه های لطیفش گل انداخته بود.</b></font></font></span><br> <span style="font-family: arial;"><font size="4"><font color="navy"><b>زانوهام بدون اراده منو به جلو حرکت داد و وقتی به خودم اومدم که چشمام درست روبروی چشم های بی نظیرش قرار گرفته بود.</b></font></font></span><br> <span style="font-family: arial;"><font size="4"><font color="navy"><b>دسته ای از موهای مشکی و بلندش روی پیشونیشو گرفته بود و لایه ای شبیه اشک صفحه زلال چشمشو دوست داشتنی و معصومانه تر از قبل کرده بود.</b></font></font></span><br> <span style="font-family: arial;"><font size="4"><font color="navy"><b>نمی دونستم باید چی بگم که اون صمیمانه و گرم سکوت سنگین بینمونو شکست.</b></font></font></span><br> <span style="font-family: arial;"><font size="4"><font color="navy"><b>- شما هم دیر رسیدید؟</b></font></font></span><br> <span style="font-family: arial;"><font size="4"><font color="navy"><b>و من چی می تونستم بگم.</b></font></font></span><br> <span style="font-family: arial;"><font size="4"><font color="navy"><b>- درست مثل شما.</b></font></font></span><br> <span style="font-family: arial;"><font size="4"><font color="navy"><b>و هر دو مثل بچه مدرسه ای ها خندیدیم.</b></font></font></span><br> <span style="font-family: arial;"><font size="4"><font color="navy"><b>- مثه اینکه باید پیاده بریم.</b></font></font></span><br> <span style="font-family: arial;"><font size="4"><font color="navy"><b>و پیاده رفتیم ...</b></font></font></span><br> <span style="font-family: arial;"><font size="4"><font color="navy"><b>و هیچوقت تا اون موقع نمی دونستم پیاده رفتن اینقدر خوب باشه.</b></font></font></span></div> </blockquote> </div> </div> text/html 2012-01-12T12:53:02+01:00 syahsefid.mihanblog.com محمد AB قانون عشق http://syahsefid.mihanblog.com/post/38 <font color="navy"><b><span style="font-family: arial;"><font size="4"><br> ساعت یک نیمه شب پنج‌شنبه شب بود. <br> داشتیم از میهمانی شام برمی‌گشتیم. <br> صدای بوق‌بوق ماشین‌ها ما را متوجه ماشین‌عروس کرد. <br> مامان طبق معمول شروع کرد: <br> ”الهی که خوشبخت بشین، الهی که به پای هم پیر بشین، <br> الهی که همیشه تو زندگی یار و یاور هم باشین...“ <br> گفتم: ”مامان‌جون اگه اینا می‌دونستن که شما این‌قدر براشون دعا می‌کنین، <br> ما رو هم برای عروسی دعوت می‌کردن!“<br> مامان خندید و هیچی نگفت. <br> ماشین عروس به راه خود ادامه داد ولی ما به خیابان سمت راست پیچیدیم. <br> کمی بعد به بیمارستانی رسیدیم. باز مامان شروع کرد: <br> ”خدایا ایشالا این مریضا همین الان شفا پیدا کنن، <br> العجل، العجل، العجل، الساعه، الساعه، الساعه...“ <br> دوباره گفتم: ”مامان، اگه خانواده این مریضا می‌دونستن این‌قدر برای شفای اونا دعا می‌کنین، <br> ماها رو هم برای سفره ابوالفضل دعوت می‌کردن!“ <br> دوباره مامان هیچی نگفت، فقط خندید.<br> توی خیابان بعدی که پیچیدیم نه عروسی بود و نه بیمارستانی. <br> ولی دیدم باز مامان زیر لب دارد یک چیزهائی می‌گوید. <br> به دور و برم نگاه کردم داشتیم از جلوی یک پارک رد می‌شدیم. <br> پرسیدم: ”مامان چی دارین می‌گین؟“ <br> مامان همین‌طور که داشت زیر لب ورد می‌خوند جواب داد: <br> ”دارم برای درختا و گلا دعا می‌کنم که سالم باشن. <br> هم دنیا رو قشنگ‌تر کنن و هم برامون اکسیژن بسازن!“ <br> گفتم: ”مامان اگه درختا می‌دونستن براشون دعا می‌کنی <br> یه بسته بزرگ اکسیژن از تو پنجره آشپزخونه براتون می‌فرستادن!“ <br> یادم آمد که مامان همیشه موقع سال تحویل برای کره زمین و همه موجودات عالم دعا می‌کند <br> که سال خوبی داشته باشند و سالم و سرحال بمانند. <br> ما به او می‌گوئیم شما شده‌اید پاپ اعظم که برای صلح جهان دعا می‌کند! <br> یک بار مامان گفت اگر هر کدام از ما بتوانیم صلح و آرامش را در درون وجود خودمان تجربه کنیم، <br> آن‌وقت می‌توانیم تصویری از کره زمین که سرشار از صلح و دوستی و برابری باشد، داشته باشیم.<br> او گفت مهم نیست که الان کره زمین چه شرایطی را از سر می‌گذراند، <br> کاری که ما باید بکنیم این است که اول درون خودمان خورشیدی از عشق و دوستی تصور کنیم <br> و بعد مرتب شعاع انوار این خورشید را گسترده‌تر کنیم تا تمام دنیا را فرا بگیرد. <br> این کار به ایجاد صلح در زمین کمک بزرگی می‌کند. <br> از حرف‌های مامان خوشم آمد. <br> من هم سعی کردم که خورشیدی تابان و فروزان در قلب خودم تصور کنم که <br> با هر ضربان، گرما و عشق را به تمام سلول‌های من می‌فرستد! <br> واقعاً هم از وقتی که این کار را کرد‌ه‌ام احساس می‌کنم انرژی بیشتری دارم. <br> وقتی هم که با کسی برخورد می‌کنم سریعاً با من هم‌دل و همنوا می‌شود. <br> فکر می‌کنم از نور این خورشید بر او تابیده شده است! <br> راستش بدون این‌که از مامان اجازه بگیرم، این مطلب را به دوستانم هم گفته‌ام <br> و حالا وقتی به هم می‌رسیم از هم می‌پرسیم: ”راستی خورشیدت چه‌ طوره؟“ <br> من که جواب می‌دهم: ”گرم و عاشقانه به همه جا می‌تابه!“ <br> خدا را شکر که من دشمن ندارم، ولی فکر می‌کنم که <br> اگر هم داشتم نور خورشیدم می‌توانست یخ روابط ما را ذوب کند و تبدیل به دوستان صمیمی شویم. <br> یک بار مامان به من گفت: ”عزیزم یادت باشه والاترین و قدرتمندترین قانون زندگی، قانون عشقه!“ <br> بعد ادامه داد: ”بهتره به جای همه قانون‌ها، قانون عشق رو در همه‌جا اجرا کنیم. <br> اون‌وقت دنیائی خواهیم داشت که همه گرسنه‌ها سیر می‌شن، <br> همه شهرها آباد و سبز و خرم و پاکیزه می‌شن و همه کینه‌ها از دل‌ها پاک می‌شه.“<br> من هم به شما پیشنهاد می‌کنم هر وقت خبری راجع‌به جنگ و درگیری‌ها شنیدید، <br> پرتوئی از نور خورشید قلبتان را به سمت آن بفرستید <br> و مطمئن باشید با این کار به گسترش امنیت، صلح، آرامش و برکت جهان کمک کرده‌اید. <br> من هم الان دارم برای مادربزرگ و پدربزرگم که یک مامان با احساس برای من ساخته‌اند فاتحه می‌خوانم. <br> کسی چه می‌داند، شاید پاپ اعظم بعدی، من باشم!</font></span></b></font>